آوریل 25, 2008

حال و حوصله ای اینجا رو فعلا ندارم. نمی دونم، شاید مثه همه ی وقتایی که این حرف رو زدم فردا یه پست دو صفحه ای بذارم، شاید هم نه.

همین!

6 نظر تا “”

  1. زینب گفت

    هی من میام اینجا هی هیچی نیست هی ضایع می شم !
    چه سیکل جالبی !!!!!

  2. ناشناس گفت

    ما هم چنان منتظر هستیم
    هیچ جا نمیریم همینجا هستیم
    Friends

  3. یه استراحت موقت؟

  4. sababoy گفت

    حقیقت ندارد اگر بگویم صبح نمی شود، صورت تب دار مهتاب، وقتی تو نیستی. اما این را باور کن که وقتی تو هستی، نقطه کوچک رو به افق امید من، به سیاهی نا امیدی شب نمی رسد.

    It’s not true if I say moonlight won’t die with its red face when you’re not here. But believe it when you’re here, the little tiny hole of hope to horizon won’t catch the dark disappointment of night.

  5. sababoy گفت

    من آه دلم را بدست نسیم پاییزی داده ام. دانه به دانه آجرهای مشکی اتاقت، تجسم آن آه اند.

    I gave my heart’s sigh to fall breeze. Each black bricks of your room are incarnation of that sigh, one by one

  6. sababoy گفت

    آنطرف تر، خیلی نزدیکتر از شیطان، مهربانی نام تو را بیادم می آورد و دوست داشتن را. یک خدا دارم و یک دنیا امید. سرم را بالا می گیرم و به اینکه عاشم و ترا را از یاد نبرده ام فخر می فروشم.

    Over there, really nearer that devil, a kind makes me remember you and loving you, I have a God and a world of hope. I keep my head up and pride that I’m lover and didn’t forger you

يك پاسخ برايش بگذاريد