مارس 5, 2008

هر چه از ترس از دست دادن آدم ها می گفتی باور نمی کردم. جایی لا به لای بی باوری هایم انگار گفتی باشی کاش سرت بیاید که امروز این همه از از دست دادن کسی می ترسم.

زهرا رفته سفر. دیشب دیگر طاقت نیاوردم و گفتم حتی تو هم نیستی. تو که حداقل جوری همیشه بوده ای. می خندید که سفر قندهار که نیست. برمی گردم!

 

امتحانه گذشت گرچه نه چندان به خیر. فعلاً البته شکر که از این که هست بدتر نشده. و دعا به جان قانون کلی امسال که بلکم همچنان تا رسیدن کارنامه ها کش بیاید و شامل حال همه ی اتفاقات شروع شده ی هشتاد و شش بشود. پوستم کلفت شده. یعنی نتایج به دست آمده می ارزد به همه ی سختی های که کشیدم. هیچ سالی، حتی آن تابستان و زمستان لعنتی به اندازه ی امسال سخت نبود. دک کردن آن مزاحم و کار و دوستی و زندگی. پوست انداختم.

 

کارت و پاکت هایم حاضر است. امشب باید بشینم سر درست کردنش که لااقل فردا ببرم پز بدهم! حال و حوصله ی عکس چاپ کردن نداشتم. ماند برای عکس بازی های بعد از عید. هه. دیروز از پنجره ی پشت سر آقای هنن سرک کشیدم و دیدم یک درخت درست همان جوری که می خواهم رو به زندگی قد کشده. یادم بماند که امسال دیگر چهار فصلم را بگیرم!

 

هنوز نرفته ام پیاده روی ای که اسمش پیاده روی باشد. تصفیه حساب هم نمی روم به این زودی ها، شاید کارتم لازم شد. زندگی بو نمی دهد اما راکد است. هنوز جماعتی بیش از من سهم دارند و جالب تر آن که این وسط بدهی هم بالا آورده ام!

يك پاسخ برايش بگذاريد