مارس 2, 2008

توی کافه ی پایین شرکت بودیم. هنوز درست و حسابی نمی رفتم سر کار. یادم هست که با دلخوری از حرف بابا آمده بودم و بعدش هم گپی شد با احسان سر این که آن همه جا، آدم توی  کافه درس می خواند؟ پارسال این روز بود. دور میز مربع نشستیم و چایی خواستیم و کتاب باز کردیم. حتی دقیق هم یادم نیست که کدام کتاب بود. یادم هست که دلم می خواست کسی باشد و گفت که شاید بیاید و آخر هم نیامد. اسباب کشی کرده بود و خوابیده بود و من کمتر و تو بیشتر شماره ای را می گرفتیم و انتظار بودنی را داشتیم. توی بازار تجریش من دستمال آشپزخانه می خریدم و شاید تترون قرمز، نه بعدتر بود که با هم تترون می خریدیم و تو رنگش را دوست نداشتی. یادم نیست. آن روز چیز دیگری هم خریدم. سبز پوشیده بودی. مانتوی سبز و روسری ساتن و ژاکتی، با کوله ی نارنجی. درست اگر یادم باشد تمام راه را تا تجریش پا به پای من ایستادی و حرف زدی.

دلم نه که تنگ تو باشد، که دیروز پریروز دیدمت – و چه قدر دور بودی و تغییر کرده بودی- و نه که تنگ آن حال و هوا، دلم تنگ خودم است. دارم همه ی سادگی ها و دلخوشی هایم را به باد می دهم. دارم گیره های بستنشان به بند رخت را می کشم و باد یکی یکی می بردشان. نشسته ام و دور شدننشان را نگاه می کنم.

 

 

اسفند هشتاد و پنجت را که می خواندم کلی از خودم آنجاها می دیدم. انگار که من روزی جایی مهم بوده باشم.

 

 

 

پ ن: تمام شد این فوریه ی لعنتی که هی پله های وسط سرسرای دانشکده را به یادم نیاورد و این که زنگ زده بودم و یک سالگی سایتی را تبریک می گفتم که صاحبش نمی دانست یک سال گذشته است، یا شاید مثل کلی وقت های دیگر خودش را به ندانستن می زد. جای همه ی اتفاق های یک ساله شده یکی یکی درد می گیرد و خوب می شود و درد می گیرد.

پاسخ دهید