فوریه 20, 2008

صبح

 

شمارش معکوس به طرز وحشتناکی شروع شده. کارتم اینجا روی میزه، یه چیزی در مایه های آینه ی دق و اطمینان خاطر با هم! با کوه کتابای خونده و نخونده. زدم به سیم آخر و همه رو ول کردم به امان خدا، منتها اگه آقای همدرس بفهمه پوست سرم رو غلفتی می کنه. به همچنین البته آقای الف. می دونم حافظه ی کوتاه مدتم به شدت موثره ولی به آرامش ناشی از “ولش خودش یه جور خوبی می شه” بیشتر از حافظه ام احتیاج دارم. به طرز وحشتناکی هم دلم یه قهوه ی ثالث یا هفتاد و هشت می خواد و این البته آخرین حماقت این روزا خواهد بود! هنوز انقدرا عقل از کله ام نپریده!

 به برکت حواس جمعی سازمان سنجش و اعتماد من به پیشرفت سیستم های اطلاع رسانی، دیروز یه کتک مبسوط در راه گرفتن کارتم خوردم. هرچی که کتک بلیت جشنواره رو امسال نخورده بودم تلافیش در اومد. قرار بود بعد از امتحان یه هفته کسی من رو نبینه. یا بخوابم یا برم پیاده روی. انقدر کار توی شرکت نیم بند مونده که صبح علی الطلوع بعد از امتحان باید برم سر کار. ژاسمن می گفت خوبه خب، برات جشن می گیرن! گفتم آره اونم چه جشنی!!!!!

بعد از شلوغی های ترم قبل که من از کلاس می پریدم بیرون که خدافظ من رفتم سر کار و بعد هم فرجه ها و تعطیلی های برف و امتحانا و بازم تعطیلی بین ترم، که عاقلان خود به اشارتی دانند من از هرآنچه تعطیل باشد چه بیزارم!، تازه این هفته ی آخری کندم و رفتم دانشگاه و خورد روی ولگردی اول ترم بچه ها، بعد از مدت ها برگشتم به همون احساس آرامش بخش ولو بودن توی راهرو. دیروز که اتراق کرده بودیم در ِ سالن دفاع و کر و کر به اون دانشجوی بیچاره می خندیدیم و پشت سر آدمای در رفت و آمد صفحه می ذاشتیم، به شدت احساس کردم که هنوز چیزی ازم باقی مونده که دلقک بازی دربیارم! و موکد هم شد به چرت و پرتایی که زیر راه پله ی دانکشده ی علوم سیاسی زهرا گفت و من ضبط کردم!

 

 

 

 

 

شب

 

زنگ می زنم به احسان. “بیا منو ببر بیرون”. نشدنیه و دور از انتظار نیست. باید برنامه ی درازمدت باهاش ریخت و خوب یا بد (معمولاً خوب، این دفعه بد) خلق الساعه نمی تونه کاری کنه. زنگ می زنم به زهرا. “ایده بده فردا بریم ولگردی. فقط خوردنی نباشه. حال و حوصله ی مسموم شدن ندارم”. هرچی دو تایی همه ی انواع ول گشتنامون رو بالا و پایین می کنیم به تنها چیزی که می رسیم فعالیت به قول ما ابلهانه ی پاساژگردیه! بیخیال می شیم. خلاص. این بار زنگ می زنم به آقای همدرس. می گم فردا میام شرکت. می گه خب بیا. بازم روز رو بالا و پایین می کنیم و به این نتیجه می رسیم که نرم بهتره. می گه شرکت رو ول کن. برو بیرون یه جایی واسه خودت بگرد. همچنان خوب یا بد (معمولاً بد، این دفعه خوب) چیزی در لحظه پیش میاد که بحث قطع می شه!

 

 

چرا بعضی آدم ها بیشعورند؟ بعد از یه سال و خورده ای شب کنکور پیداش شده که چقدر درس خوندی؟ کلی محترمانه می گم که به تو چه. لطف می فرمایند و وظایف کوچکتریم رو یادآوری می کنند که باید من زنگ بزنم و حالشون رو بپرسم و حالا که من انقدر”بیشعورم”، ایشون جورم رو می کشن. حیف که یه متر از من درازتره و هیچ علاقه ای هم به دوباره دیدنش ندارم وگرنه همچین می خوابوندم در گوشش که بزرگتری یادش بره.

زنگ می زنم به کسی و پای تلفن تقریباً همین جوریا واسش غرغر می کنم. می گه از دست منم که عصبانی می شی همینا رو می گی؟!!! می گم آره، ولی به خودت. اگه خیلی دلت می خواد تا پشت سرت به بقیه بگم!

 

کنکور که می دادم سه روز مونده به امتحان همه ی کتابای تست و جزوه هامو ریختم توی کارتن و درش رو بستم. الان هم اینو که سیو کنم راه می افتم همه ی کتابای بقیه رو جمع و جور می کنم و بسته بندی که خورد خورد پس بدم و کتابای خودمم از جلوی چشمم جمع می کنم. خلاص!

يك پاسخ برايش بگذاريد