فوریه 29, 2008

نوشتنمان نمی آید همی!

فوریه 20, 2008

صبح

 

شمارش معکوس به طرز وحشتناکی شروع شده. کارتم اینجا روی میزه، یه چیزی در مایه های آینه ی دق و اطمینان خاطر با هم! با کوه کتابای خونده و نخونده. زدم به سیم آخر و همه رو ول کردم به امان خدا، منتها اگه آقای همدرس بفهمه پوست سرم رو غلفتی می کنه. به همچنین البته آقای الف. می دونم حافظه ی کوتاه مدتم به شدت موثره ولی به آرامش ناشی از “ولش خودش یه جور خوبی می شه” بیشتر از حافظه ام احتیاج دارم. به طرز وحشتناکی هم دلم یه قهوه ی ثالث یا هفتاد و هشت می خواد و این البته آخرین حماقت این روزا خواهد بود! هنوز انقدرا عقل از کله ام نپریده!

 به برکت حواس جمعی سازمان سنجش و اعتماد من به پیشرفت سیستم های اطلاع رسانی، دیروز یه کتک مبسوط در راه گرفتن کارتم خوردم. هرچی که کتک بلیت جشنواره رو امسال نخورده بودم تلافیش در اومد. قرار بود بعد از امتحان یه هفته کسی من رو نبینه. یا بخوابم یا برم پیاده روی. انقدر کار توی شرکت نیم بند مونده که صبح علی الطلوع بعد از امتحان باید برم سر کار. ژاسمن می گفت خوبه خب، برات جشن می گیرن! گفتم آره اونم چه جشنی!!!!!

بعد از شلوغی های ترم قبل که من از کلاس می پریدم بیرون که خدافظ من رفتم سر کار و بعد هم فرجه ها و تعطیلی های برف و امتحانا و بازم تعطیلی بین ترم، که عاقلان خود به اشارتی دانند من از هرآنچه تعطیل باشد چه بیزارم!، تازه این هفته ی آخری کندم و رفتم دانشگاه و خورد روی ولگردی اول ترم بچه ها، بعد از مدت ها برگشتم به همون احساس آرامش بخش ولو بودن توی راهرو. دیروز که اتراق کرده بودیم در ِ سالن دفاع و کر و کر به اون دانشجوی بیچاره می خندیدیم و پشت سر آدمای در رفت و آمد صفحه می ذاشتیم، به شدت احساس کردم که هنوز چیزی ازم باقی مونده که دلقک بازی دربیارم! و موکد هم شد به چرت و پرتایی که زیر راه پله ی دانکشده ی علوم سیاسی زهرا گفت و من ضبط کردم!

 

 

 

 

 

شب

 

زنگ می زنم به احسان. “بیا منو ببر بیرون”. نشدنیه و دور از انتظار نیست. باید برنامه ی درازمدت باهاش ریخت و خوب یا بد (معمولاً خوب، این دفعه بد) خلق الساعه نمی تونه کاری کنه. زنگ می زنم به زهرا. “ایده بده فردا بریم ولگردی. فقط خوردنی نباشه. حال و حوصله ی مسموم شدن ندارم”. هرچی دو تایی همه ی انواع ول گشتنامون رو بالا و پایین می کنیم به تنها چیزی که می رسیم فعالیت به قول ما ابلهانه ی پاساژگردیه! بیخیال می شیم. خلاص. این بار زنگ می زنم به آقای همدرس. می گم فردا میام شرکت. می گه خب بیا. بازم روز رو بالا و پایین می کنیم و به این نتیجه می رسیم که نرم بهتره. می گه شرکت رو ول کن. برو بیرون یه جایی واسه خودت بگرد. همچنان خوب یا بد (معمولاً بد، این دفعه خوب) چیزی در لحظه پیش میاد که بحث قطع می شه!

 

 

چرا بعضی آدم ها بیشعورند؟ بعد از یه سال و خورده ای شب کنکور پیداش شده که چقدر درس خوندی؟ کلی محترمانه می گم که به تو چه. لطف می فرمایند و وظایف کوچکتریم رو یادآوری می کنند که باید من زنگ بزنم و حالشون رو بپرسم و حالا که من انقدر”بیشعورم”، ایشون جورم رو می کشن. حیف که یه متر از من درازتره و هیچ علاقه ای هم به دوباره دیدنش ندارم وگرنه همچین می خوابوندم در گوشش که بزرگتری یادش بره.

زنگ می زنم به کسی و پای تلفن تقریباً همین جوریا واسش غرغر می کنم. می گه از دست منم که عصبانی می شی همینا رو می گی؟!!! می گم آره، ولی به خودت. اگه خیلی دلت می خواد تا پشت سرت به بقیه بگم!

 

کنکور که می دادم سه روز مونده به امتحان همه ی کتابای تست و جزوه هامو ریختم توی کارتن و درش رو بستم. الان هم اینو که سیو کنم راه می افتم همه ی کتابای بقیه رو جمع و جور می کنم و بسته بندی که خورد خورد پس بدم و کتابای خودمم از جلوی چشمم جمع می کنم. خلاص!

فوریه 18, 2008

خوبم. ای. به تماشای آب های سپید گذاشتم و می خوام بشینم سر خوندن. عباسیان. کلاً ای یه چیزایی بارم هست ولی نیم بند. بیشتر بر پایه ی اطلاعات عمومی و نکته های چپرتی که این سالا سوال می دن دارم می رم سر امتحان. فیزیکی خرابم. هیچ وقت به اندازه ی این روزا بد نخوابیدم. انگار که خواب فقط انجام وظیفه باشه، هیچ تاثیری در رفع خستگیم نداره. حال و حوصله ی یکی یکی امتحان کردن عوامل و تغییر دادنشون رو هم ندارم. چیزی که واضحه اینه که برم سر کار و راه برم و غذا بخورم خوب می شم. رسماً با حداقل میزان غذای لازم و شکلات و چایی و نسکافه و گاهی هم بستنی زنده ام. کار وحشتناکی دارم می کنم ولی انقدر در به در سکون و آرامشم که پا نمی شم این نیم بند رو هم خودم به دست خودم به هم بزنم. اینم از زندگی ما.

فوریه 15, 2008

دیروز یه کاری کردم که مدت ها بود یادم رفته بود: چسب بازی! ریختن چسب اهو روی سطحی که ازش کنده بشه یا کف دست و بعد آروم آروم کندنش. خیـــــــــــــــــــــلی احساس خوبی بود!

 

جزوه ی دستنویس سیامک بالاخره با سلام و صلوات تموم شد. امکان نداره بعد از این با دستنویس یکی دیگه درس بخونم. خطش که ریز هست و همین جوری هم راهنما می خواد، روی نکته های مهم هم ماژیک کشیده بود و توی کپی همه اش سیاه شده بود. به اندازه ی همه ی نوشته های سیامک من دورش حاشیه پاکنویس کردم. ولی خدا عمرش بده من رو از خوندن یه حجم زیادی کتاب چرت خلاص کرد!

 

زندگی هی می گذره. خوب و بد. با درد و آروم. با مسکن و با جیغ جیغ. با قهوه. هیشکی نیست بیاد بریم یه بستنی توی هفتاد و هشت بخوریم. پریروز کشف کردم یه شعبه ی دیگه از کافه مرکزی هم هست. توی حمله ی بعدی پیاده روی می رم تستش می کنم!

 

کسی نیست بره ببینه به برد ته راهروی طبقه دوم، طرف ما، توی دانشکده، اون پوستر کذایی هست یا نه؟ پارسال بود. از اونجایی که استاد جوونه هنوزم دفترش همون جااست، باید امسال هم باشه. دلم برای پیرمرد یه ذره شده. دلم لک زده برای این که یه ربع بی مدعی و بی عجله ی این که استاد دیگه ای سر از اونجا در بیاره بشینم و صحبت کنم. هنوز برای این حرف به شدت جوجه محسوب می شم و اون صندلیا مدعیای از من کله گنده تری داره که بنده باید در نهایت خضوع براشون سر احترام فرو بیارم. هی…!

 

 

فوریه 14, 2008

امروز؟ امروز مثلاً بیست و پنجم بهمنه. امروز به قول آدمای هم سن و سال من ولنتاینه و باید جشن گرفته بشه. به هر مفهومی. و به هیچ مفهومی برای من مهم نیست. جز این که یه آینه گرفتم دستم و دارم یه سال گذشته ام رو دوره می کنم و حالم گرفته است که حتی اون جایی که پارسال بودم هم نیستم. چرا هستم ولی یه جورای دیگه. پارسال این وقت به شدت شاد و سر حال بودم. فکر می کردم دارم چیزی رو می سازم، با چنگ و دندون، که بعداً فهمیدم حبابه. امسال چی؟ عزا در اینه که امسال هم دارم با کلی دردسر چیزی رو می سازم و می ترسم که اینم مثه اون یکی حباب از آب در بیاد. پارسال داشتم آروم آروم خودم رو جمع و جور می کردم که برم سر کار. امیدوار نبودم زیاد ولی خیلی هم دور از دسترس نبود. امسال خودم و همه رو خفه کردم که های من باید قبول بشم و می دونم که هیچی هم حالیم نیست. پارسال سال رسیدن به آرزوها در دقیقه ی نود بود و امسال سال رسیدن بهشون بعد از خوان هفتادم سخت گذروندن.

 

سی دی رو گذاشتم توی کامپیوتر و صداش رو بلند کردم. بعد راه افتادم رفتم بیرون که خودکارم رو بردارم و دیدم واقعاً بلنده و بقیه مجبور نیستن این خزعبلات رو بشنون. برگشتم توی اتاق، سی دی رو چپوندم توی سی دی پلیر و هدفون رو توی گوشم. کیبورد رو کشیدم پایین و دارم می نویسم.

 

پارسال مراسم داستان کوتاه بود. توی سالن موزه های هنرهای معاصر، بین اون همه جمعیت، من بودم و کیان و بهنام و کیمیا و رها و فرشاد و فرخ و مهتا. با کلی حرفی که همه خبر داشتن و من طبق معمول آدم نبودم! وقتی وسط برنامه زدم بیرون زنگ زدم به احسان و تقریباً تا برسم به میدون انقلاب در گوشش ناله کردم. تا برسم خونه هم داستانی رو که ساخته بودم یه دور دیگه برای خودم دوره کردم. کاملاً زنده. فرخ فکر نمی کنم الان یادش باشه روز بعد چی بهم گفت. ولی من یادمه. توی آشپزخونه تلفن در گوشم بود و توی دلم داشتم به زمین و زمان لعنت می فرستادم که چرا باید این حرف رو بشنوم. همون شد که تخته کوبیدم وسط وبلاگم “ولنتاینی دشتم دیدنی، سال دیگه تلافی شو در میارم”. در آوردم. بلای به دست خودم سر خودم آوردم که تمرگیدم پای شوفاژ اتاق و این بار به خودم لعنت می فرستم که چرا این قدر بی عرضه ام و چرا از پس کار به این سادگی بر نمی یام. چرا عرضه ندارم چیزی رو که استثنائاً اختیارش دست خودمه بردارم و شکلش بدم.

 

دلم کسی رو می خواد که توی بغلش زار بزنم و هیچ نپرسه چرا. دلم صندلیای وسط سرسرای دانشکده رو می خواد با مراسم غیبت کردن. دلم هر و کر دور میز کنفرانس شرکت رو می خواد که یه ورش من باشم و یه ور شهرزاد. با هر کس دیگه ای که معمولاً اونجاهاست. دلم هوس اون روزی رو کرده که بالای نردبون کتابخونه توی کتابا دنبال یه آدم می گشتم و شهرزاد پایین لای قفسه ها می چرخید و هیچ کدوم هم هیچ سر نخی از چیزی که می خواستیم حتی پیدا نمی کردیم. حتی یه اسم. دلم آدم دیدن می خواد. دلم احساس توی جمع بودن می خواد. یادته گفتی احساس می کنم تنهایی؟ و من خندیدم؟ تنها ها؟ تنها فقط یه تصویر دو بعدیه از حال من. خیلی زحمت بکشه طول و عرض و وسعت قضیه رو نشون بده، که تازه شک هم دارم. هیچ کلمه ای نیست که عمقش رو توصیف کنه. نه که خیلی عمیق باشه. مثه یه ساحل سنگیه. گاهی بیست سانت گاهی دو متر گاهی بیست و دو متر و من هیچ وقت نمی دونم با قدم بعدی چقدر زیر پام خالی می شه. اینجوریه.

 

 

 

* عکسه کار خودمه. پارسال زمستون گرفتم.

فوریه 12, 2008

وسط اصلاحات مذهبی و جنگ های مذهبی مانده ام. قرون وسطی. خوبی اش در این است که به برکت تهمت خرزنی، آن وقت ها لااقل این دوره ها را خوب خوانده ام و زیاد گیر نمی افتم و خوبی دیگرش در این که سیامک اینها را که من بلدم زیاد نوشته و آخری ها را خلاصه تر. ده روز مانده. هفته ی دیگر باید کارت گرفت و مشخصات کنترل کرد و امتحان داد و بعدش خلاص! دلم اما از امروز پیش بچه هاست که ترم جدید را باید رفته باشند سر کلاس و این همان یک هفته ی ولگردی اول ترم قبل از حذف و اضافه است که آدم باید کتابش را بگذارد توی جیبش وگرنه غافلگیر نیامدن استاد مربوطه و سر کار ماندن می شود. همان یک هفته ی اولی که به زور باید از پای شوفاژهای توی راهرو یا مقبره ی پشت دانشکده یا بوفه ی زیرزمین یا سایت دانشکده کنده شد و رفت منتظر استادی ایستاد که پایین توی دفترش نشسته و چایی می خورد و دعا می کند به جان آنها که نیامده اند و سر از کلاس در نمی آورد. باید بیست دقیقه ای منتظر ماند و بعد نیمی سرخوشی ناشی از نیامدنش و نیمی خستگی ناشی از سرکار ماندن، با کمی غرغر به جان آنها که اصلاً نمی آیند برگشت و رفت پی جایی و صندلی ای که توی چشم نباشد اما دور هم نباشد و نشست به حرف زدن تا وقتی که همه چیز کش بیاید و حوصله ها سر برود.

ترم چند بودیم؟ چه فرقی می کند؟ تمام هفته ی اول آن ترم سه نفری سر کلاس ها نشستیم و چشممان خشک شد به این که یکی از آنهایی که توی خوابگاه خوابیده اند سرش را بیاندازد پایین و بیاید سر کلاس. یادم هست حتی که کلاس زبان را من تنها ماندم و آن دوتا هم نیامدند و به برکت آن تنها جواب استاد دادن من تا آخر ترم همه ی کلاس از چرت و پرت شنیدن خلاص شدند.

چند نفر دیگر بعد از من این کار را کردند؟ چند نفر به اندازه ی من -به قول بقیه- خودشیرین و لوس و چاپلوس هستند که جلسه ی اول هر کلاسی را بروند و دل استاد را به دست بیاوند؟ به کی بود می گفتم این کار ها لم دارد؟ استاد هر کلاسی یادش می ماند کی اولین جلسه را بوده و بعداً زیاد سر غیبت ها اذیت نمی کند. پرستو و مرضیه هنوز هم کینه ی این کارهای من را دارند. ولشان اگر کنم هنوز داغ غیبت هایی که خوردند و من نخوردم و بودن نبودن من هیچ فرقی هم به حالشان نداشت، تازه است. ترمی که کلاس های دکتر صاد را نمی رفتم منتظر بودند که بی وقت سر از کلاسی در آوردم و همه چیز را تازه کنند که تو از اولش هم همین جور بودی. و انگار من این جور وقت ها لالم که بگویم آن همه کتاب حفظ کردن های تو تلافی اش را در می آورد و با ورقه ی واو به واو نوشته ات از کسی بیست می گرفتی که من خودم را می کشتم دوازده هم نمی شدم. کلاس آمدن یا نیامدن هیچ فرقی به حال هیچ کداممان نداشت. تو آخر ترم خر می زدی و من نمی خواندم و خلاص. باز هم متهم خر زدن و زیاد درس خواندن من بودم و نمی دانم چرا هیچ وقت کسی به لیست نمره ها نگاه نمی کرد!

هنوزهم نمره ها را به دیوار می زنند؟ یا همین که توی سایت می فهمیم چند می شویم از سرمان هم زیاد است؟ هیچ یادتان هست آن روزی که از توی کتابخانه کشیدیدم بیرون که بیا دکتر الف نمره ات را زده و من فکر می کردم شوخی می کنید، کسی از این پیرمرد نوزده نمی گیرد؟ و گرفته بودیم. من و مریم و مرضیه و کسی دیگر که یادم نمی آید. آن وقت ها رویم نمی شد بروم تشکر (=خودشیرینی، به قول احسان و ….). این ترم که رفتم هم البته چندان نتیجه بخش نبود. دادش در آمد که خودت خواندی و خودت نوشتی، تشکر معنی ندارد. کم مانده بود خودش و دستیارش جدی جدی بیرونم کنند که حرف را جمع و جور کردم و در رفتم.

فوریه 11, 2008

صداهای آدمها توی گوشم زنگ می زند…

 

*

نشسته بودیم زیر کرسی و تلویزیون روشن بود. نگاه نمی کردیم. حرف می زدیم. سردمان هم نبود، بیشتر حس دور هم جمع شدن کشانده بودمان آنجا. من دائم غر می زدم که صدای این را کم کنید. ناله می کردم که راضیه صدای آهنگی گوشیت را کم کن، شراره آرام تر حرف بزن. نگاه ها آنقدر تعجب آمیز بود که ناچار شدم توضیح بدهم: تحمل صدا ندارم. زهرا گفت افسرده شدی. از دیروز تا حالا صدایش مدام توی گوشم می پیچد. هر وقت در اتاق را می بندم و تلق صدا می کند، هر وقت صدای گوشیم را کم می کنم، هر وقت با صدای لرزیدنش روی میز دو متر بالا می پرم.

 

*

شیرینی فارغ التحصیلی را خوردیم و نسشتیم مثلاً سر کار کردن. همه ی بالا و پایین ها را رفتم و برگشتم توی اتاق. آقای همدرس گفت که آقای هنن نیست و نمی آید و میزش را می شود غصب کرد. خودش یادم نیست دنبال چه کاری رفت و برگشت و نشست روی یکی از هان صندلی های بی صاحب دم در، رو به روی من. شروع کرد به درس پرسیدن و بازجویی که چه خوانده ام و چه باید بخوانم. یکی یکی کتابهایی که گفت هنوز توی گوشم می پیچد و عذاب درس‌-نخواندگی را بیشتر می کند.

 

*

خیلی وقت پیش بود. سر از دفتر دکتر الف در آوردم که کتابی تحویل کسی بدهم، نه، کتاب خودش را برگردانم. دم در ایستاده بودیم و تعارف تکه پاره می کردیم. خودش از توی اتاق کسی دیگر بیرون آمد و حال و احوالی کرد و حرفی راجع به نمره ی درسی که داشتم زد. بعد چشمهایش را گرد کرد و مثل خیلی وقت های دیگر با تحکم گفت “درس بخونیا!” بعدتر سر حرف های دیگری که آن روز زدیم جر و بحث شد. آنها را باید فکر کنم تا برگردند جلوی چشمم. اما این یکی هر روز، هر وقت که کتابی را نصفه می گذارم و بلند می شوم یا می روم که بخوابم توی گوشم می پیچد و جلوی چشمم می آید. انگار که پیرمرد روزی صد میلیون بار حرفش را تکرار کند.

فوریه 6, 2008

دیگه رسماً فارغ التحصیل شدم. نه که حالا خیلی افتخاری باشه، بیشتر مایه ی آسودگی خاطره. توی این بلبشوی فکری، حداقل این که این هفته گیر انتخاب واحد نبودم و از ده دوازده روز دیگه دنبال کلاس رفتن و سر و کله زدن با استادای درس های عقب مونده نیستم، خودش نعمتیه. شیرینی شرکت رو هم فردا می برم و هر و کرش رو می کنیم و قال قضیه کنده می شه. حیف فقط که آقای هنن نیست.

 

 

توی پاگرد اتاق خواب، پای تلفن نشسته بودم و داشتم زنگ می زدم به ژاسمن. پیغامگیر بود و یه مشت دری وری گفتم در مایه های این که “هی منم بالاخره فارغ التحصیل شدم!” یادم افتاد که همونجا ولو شده بودم رو زمین و روزنامه ی کنکور رو ورق می زدم که به اسمم برسم و می دونستم که باید باشه ولی پیداش نمی کردم. بعد می دونستم که این کد کدوم رشته است ولی چرت و پرتای پیام به شکـّم انداخته بود. لعنتی سه سال پیش این موقع بود که نمره های دراز و کوتاه ترم اولم رو می گرفتم و یکی از یکی بدتر بود، به قیاس انتظاری که از من “می رفت”، و غیر قابل توجیه. مسخره بود که بگم نمی فهمم چه جوری ممکنه از چارصد پونصد صفحه کناب چارتا سوال بدن و واسه این چارتا سوال چی باید بنویسم. راه افتادم. یاد گرفتم. نمی دونم، خوبی قضیه در اینه که خیلی وقت نشستن و تحولات رو بالا و پایین کردن ندارم. می مونه واسه ده بیست روز تعطیلی عید. لااقل یه چیزی باشه که عذاب تعطیلی رو کم کنه دیگه!

 

 

آقای همدرس پرسید چی خوندی؟ گفتم فلان مبحث، از فلان کتاب. گفت همون صد و پنجاه صفحه دیگه؟! – یعنی که کم خوندی!- یه سوال پرسید که توی کتابه نبود و خوشبختانه روسفید از آب دراومدم!

یادم نمی یاد دفعه ی قبلی که ازم درس پرسیده بود و بلد بودم کی بوده، معمولاً بلد نیستم!

فوریه 6, 2008

گاهی فکر می کنم گالیور وقتی دست و پایش با نخ بسته بود برای لی لی پوتی ها خطر بیشتری داشت یا وقتی آزادش کردند؟

 

 

 

 

فوریه 4, 2008

سر یه نخی رو باز کرده بودم و فکر کردم آزاد شده، کشیدمش. گیر کرده، خدا کنه گره ی کور نخورده باشه…

 

 

 

عطف به ماسبق ، دوم ژانویه