روحم درد می کنه. سرطان اخلاق گرفتم و به حواسم هم متاستاز داده. لالم. اینجا نوشتن که به جای خود، حتی دستم نمی ره به این که یه جایی واسه دل خودم بنویسم و نگه ندارم یا بی سیو کردن ببندم یا اصلا پاره کنم و بریزم دور. دارم قبر می کنم. دارم هرچی فکر چرت و پرت مزخرف گندیده ایه که این همه سال گذاشتم تو جعبه آینه ی موزه ی زندگیم، می کشم بیرون و می ندازم تو قبره. شاید خودمم آخرسر شیرجه رفتم پایین و اون ته یه اس ام اس زدم واسه همه که های… یکی بیاد دوتا بیل خاک بریزه روی همه ی اینا شر ماجرا رو بکنه!
نه این جوری هام نیست. ولی گاهی وقتا این مدل نوشتن به شدت خالیم می کنه. کم هم ندارم از اینا، ولی کم اعلان عمومی کردمشون. دلیلش هم ساده است. معمولاً وقتی به این نقطه می رسم که چیزی شخصی به شدت آزارم می ده، و بیشتر وقتا نیم تونم یا حتی اجازه ندارم بیانش کنم. نمی نویسم در ملاء عام که کسی نپرسه چرا.
*
فعلاً غیر رسماً فارغ التحصیل شدم. دیروز آخرین امتحانم رو دادم. حس خیلی خوبی بود از این جهت که دو سال گذشته به شدت بهم سخت گذشته بود و فعلاً تمومه، مشروط به این که هیچ درسی نیافتم. شیرینی دانشگاه موند واسه وقت تصفیه حساب. شیرینی شرکت واسه اولین باری که برم، که احتمالاً می شه بعد از کنکور. شیرینی خونه رو ولی خوردیم. نون خامه ای تازه با چایی داغ با برق نگاه آقای پدر و ذوق زدیگش از ماجرا.
گشتم دنبال سی دی کلاسیکی که سهراب برام آورده بود. تا فیش بلندگو رو از کامپیوتر بکشم و بزنم به سی دی پلیر، کامپیوترم ریست شد. بالاخره که برگشتم به حال عادی و فایل ریکاور ورد رو باز کردم و دو سه ساعت نک و نال که چرا نصف نوشته هام پریده، زدم که اینم بخونه و یه صدایی موسیقی متن باشه. بعد از دو سه تا ترک توجهم جلب شد به این که نمی تونه کلاسیک باروک باشه و کاشف به عمل اومد که ای بابا سی دیه رو میزمه و دارم یه چیز دیگه گوش می دم که توی دستگاه بوده!
می گه چرا پارسال نمره هات انقدر بد بوده. می گم درسی رو که دوست نداشته باشم نمی خونم و ترم چهار همه ی واحدایی که دوست داشتم ته کشیدن. خلاص. نه و نو میاره که این نشد دلیل. شروع می کنم به شرح دادن، و شکر خدا این یکی همه ی عوامل و دست اندرکاران رو می شناسه. می شمرم که فقط چه درسایی با دکتر قاف پاس کردم و نمره ی هر کدوم چند بوده و چه عذابی سر کلاسای دکتر صاد کشیدیم و چی شد که دیگه نرفتیم سر کلاسش. خدا کنه باورم کرده باشه که هیچ دلم نمی خواد نمره های درخشانم رو دوباره دوره کنم.
سیما زنگ زد که نامرد بی خدافظی می ری؟ گفتم رفتن؟ هان؟ نترس بابا من به زمین گروه میخ شدم! میام دوباره. دعا کرد که نیافتم (!) و قبول بشم و موندگار بشم و برگردم دانشکده. داره می ره شهرش و کاراش مونده روی زمین و نمی تونم هیچ کمکی هم کنم. معرفی نامه ای که براش گرفته بودم به دیواره. یادم رفت اصلش رو بدم بهش. دیگه گرچه لازمش نداره و اینجا به دیوار بودنش هم برای من حس خوبی داره از این که “سیما هم هست”. غیر از نامه ی سیما، عکس عروسی نازی به دیواره و مجسمه ی ابوالحسن خرقانی و من و مامان و شیره، لیست فیلمای نخریده ای که خریده هاش رو هم هنوز ندیدم، کاغذ شماره های ضروری که بازم کهنه شده و باید تغییرش بدم، لیست خونده نخونده های کنکور(به عبارتی، آینه ی دق!)، اون ور هم عکس من و دایی به دیواره و یکی دوتا آگهی و کارت دعوت همایش و نمایشگاه، کاخ سعدآباد سعید و نقاشی های رها و گلی، با کارت تولد امسالم که سیما داده بود: والله خیر حافظاً و هو ارحم الراحمین…
*
به گمانم که من دوباره دارم تلافی گندکاری آدم دیگه ای رو پس می دم.
خب جیغ و ویغ بسه. اینم بنویسم و برم دنبال کارام. بارها اینو امتحان کرده بودم که وقتی چیزی رو بخوام، از ته دل و عاقلانه، و یه کمی فقط تکون بخورم و جلو برم احتمال اتفاق افتادنش تصاعدی می ره بالا و خیلی وقتا کاملاً رخ می ده. شوخی و جدی از اول مهر گفتم می خونم و دارم می خونم و از شنبه شروع می کنم و از اول ماه شروع می کنم و شل شل پیش رفتم تا جایی که رسید به دو هفته پیش و با دوتا از بچه ها نشستیم مثه بچه ی آدم یه عصر درس خوندیم. بعد یه روز با یکی از سال بالایی ها شروع کردم به خوندن و دوره کردن بخش هایی که سه سال بود سرغشون نرفته بودم. هر دوتاش به شدت کمک کرد در هل دادن من و باعث شد که یه کمی اون اعتماد به نفس از دست داده رو برگردونم. مخصوصاً که تا آخر اون هفته یه دور یه بخش وسیعی رو بازخوانی کردم و این هفته هم دو سه تا کتاب کله گنده رو خوندم. وقتی راه افتادم به خوندن و به فکر افتادم که می شه و چی کار باید بکنم و چی رو نخونم که مهم نیست و چی بخونم که لازمه، اون وقت انگار خدای اون بالا هم خیالش راحت شد که انگار هل دادناش موثر بوده و راه افتادم….
دارم نفس می کشم. اون هم به چه راحتی!
فکر کنم واسه اولین بار در عمرم از شنیدن یه همچین خبری جیغ زدم. جیغ به معنای واقعی! زنده باد خبر آورنده که قول یه شیرینی اساسی بهش دادم و همکارم که تهدیدم کرد یه ماه مرخصی زورکی واسم می گیره که درس بخونم و بهانه نیارم و نمی دونه چقدر ازش ممنون می شم!
با ژاسمن کلی شوخی می کنم سر لینک دادن و نوشتن و حرف زدن. می گم آخه وبلاگ من با ماکزیمم 10 تا بازدید در روز که تازه اینم هفته ای یه بار اتفاق می افته که به درد لینک دادن به اتفاق یا نوشته ای نمی خوره. اشکال کار اینه که همون روزی دو سه تا هم به شدت آشنا هستن و نوشتن مثه اینه که وسط مهمونی روی کاغذ چیزی بنویسم و بذارم روی میز و هر کسی ممکنه بخونه یا نه. دو دفعه ی قبل که این حرف رو زدم، باعث شد که هر دو تا شنونده فکر کنن منظورم اینه که نمی خوام بخونن و اگه نخونن من خودسانسوری نمی کنم و مدت ها از این وری نیان. فایده ای نداره. مرض از منه که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و دائم وبلاگم رو می دم دست آدمای آشنایی که هنوز سر از اینجا در نیاوردن. دلم واسه وبلاگ نویسی ناشناس تنگ شده ولی حال و حوصله ی معلق هایی که اون وقت می زدم که کسی کشفم نکنه رو هم ندارم. ولش بابا. دیوونه ام که دارم دور خودم می چرخم یه راهی پیدا کنم برای نوشتن عمومی حرفایی که می ترسم آدمای آشنا بخونن. خب نمی نویسم. راحتتره. دنگ و فنگ آنچنانی هم نداره!
خبر از گلی ندارم. از احسان، کیان، نادیا، رها. از سیما و سارا و سیامک. از علی.
هوا دو درجه زیر صفره. تا دم صبح فکر کنم به منفی ده هم می رسه. امروز ساعت چار صبح که من داشتم توی اتاق گرم با شوفاژ و پتو یخ می زدم. وای به حال امین بیچاره که وسط کویر سربازیه!
عاشقم کردی جانا دلم را بردی به زلف سرکجت دلبر دلبر گم شده دلم….
دلم جاده ی سمنان رو می خواد که با صدای بلند بخونم و نگران صدای انکرالاصواتم نباشم.
نه و ربعه. از هشت و خورده ای دارم سعی می کنم بشینم سر درس خوندن و نمی شه. فرسوده ام. نمی دونم چرا. دلم می خواد زمان متوقف بشه. واسه سه روز. سه روز هیچ کس از جایی که هست تکون نخوره تا من دست و پامو جمع کنم و از این گوشه بلند شم و راه بیافتم. 25 روز وقت دارم و کلی کار عقب افتاده و گل هایی که این وسط به سبزه هم آراسته شدن و کار شرکت که به طرز اسفباری تند پیش می ره و می رسه به نوبت من. بک گراند گوشیم رو گذاشتم خط آخر یکی از همین دعاهایی که این ور و اون ور می نویسم و هی می خونمش. بابا پای تلویزیونه و داره به شدت ابراز احساسات می کنه واسه خدا می دونه کدوم فیلم مستند. خوبه. از این جهت که خیالم راحته که سرش به دیدن چیزی که دوست داره گرمه. پاشم شجریان بذارم. بهار عکسای عروسیش رو فرستاده واسم. امشبم که عروسی پیرانه. بدی این جور وقتا در اینه که همه زوم می شن رو ی بقیه ی آدمای مجرد. همه ی خوابالودگی این روزام مال ترس از کارهای عقب افتاده است. می دونم. ولی نمی دونم چی کارش می شه کرد. بابا دلگیره. نصف ذهنم به ناراحتی اونه و بقیه اش به این که درسه مونده و جزوهه خلاصه نشده و کتاب نبردم واسه گلی و کار شرکت و این که نباید به هیچ کدوم از اینا فکر کنم. به قول زهرا همه چیز خودش پیش می ره. مریم امروز می گه چرا این ریختی شدی؟ گفتم ها؟ گفت انقدر خر نزن بابا، مگه بقیه که خوندن حالا چی شدن؟! راست می گه. منم اینا رومی دونم ولی قضیه اینه که شوخی شوخی خودم رو انداختم توی رودروایسی یه حرفایی و حالا انقدر جدی شده که رو سرم سنگینی می کنه. صدای تلفن که میاد، اگه شرکت باشم، مثه بقیه ی همکارام فکر می کنم وای، این دیگه چه ماجرای تازه ایه و اگه خونه باشم نا خودآگاه فکر می کنم کیه؟ ممکنه کسی من رو دوست داشته باشه و بخواد باهام حرف بزنه؟ بعد یادم می افته بابا همیشه می گه اونا که تو رو دوست دارن مارو تحویل نمی گیرن و به گوشیت زنگ می زنن. جز بهنام که امروز بعد از قرنی پیداش شد و ژاسمن و زهرا که با هم درس می خونیم و آقای همدرس که کچلش کردم، خیلی وقته هیچ خبری از بقیه ندارم. به مامان گفتم یه بساط خدافظی باید راه بندازم. به جد معتقده که لزومی ندره. چه داشته باشه و چه نه، عمراً دیگه به این یکی تا بعد امتحان فکر نمی کنم. دلم یه چت مبسوط آخر شبی می خواد.
چقدر خوبه که آدم صدای خنده ی کسی رو بشنوه. این یعنی حتی برای چند لحظه هم که شده حالش خوبه.
در فرسودگی مطلق به سر می برم هو! کتاب تاریخ اسلام رو میزه. تا ظهر رو خوب خوندم ولی الان دیگه واقعاً نمی فهمم چی به چیه. می شه تا شب تمومش کرد. دلم می خواد برم دانشگاه. اوضاع از اون قمر-در-عقبی اولیه در اومده، نگران کننده هم خیلی نیست، حداقل به نظر من، ولی خوب هم نیست. شده چیزی که من می خواستم. راکد. همه چیز سر جایی که بوده مونده. یا من سعی می کنم بمونه.
دوازده سیزده دیه. یعنی سه چارم سال رفته ولی هر چی نوشته های قدیمیم و تقویمم رو نگاه می کنم، انگار حرفا و اتفاقا و حس های بهار مال دو سه سال پیشه. عجب سال عجیب و غریبی بود امسال. پر از اتفاقای عجیب و غریب. انگار که دور زندگی رو تند کرده باشن. احسان، فرخ، رها، بهار و این عروسی عجیبش، الی و عروسیش، کار کردنم، همه ی بدبیاری های اول سال. همه ی شلوغ پلوغی های این دو سه ماه آخر. امتحان دکتر الف و پوستی که از سر من خودش و دستیارش کندن. اون یکی درسه که من فکر می کردم استادش می کشتم تا نمره بده و به سادگی تموم واسه ام نمره گذاشت. ژاسمن، عذاب کلاسای تربیت بدنی که هیچ کدومش اونقدر که دورنمای فاجعه ای داشت، بد تموم نشد. مراسم کانون. دعواها و شلوغی هایی که به سکوت کشیده شدن و فعلاً آتش زیر خاکسترن.
خسته ام. به علل و انحای مختلف نشد که آروم پیش برم و یه نفسی وسط راه تازه کنم. این دویست سیصد متر آخر رو هم دارم می دوم که مسابقه رو ببرم و دست از سرم ور دارن! گرچه به خانوم حکمت قول دادم هفته ی اول بعد از امتحان رو بذارم روی کارش، ولی هر جوری شده اون دو سه هفته رو می رم دنبال یه سری کارایی که خیلی وقته نکردم. مخصوصاً پیاده روی مبسوط!
هیچ خوب نیستم. یه گوله کاموای گره خورده به چه گندگی گرفتم دستم و دارم سعی می کنم بی توسل به قیچی یا هر ابزار خشونت آمیز دیگه ای نخ خودم رو از این همه گره باز کنم. گره های بقیه ی نخ ها به هم ، هم اگه باز شد که دیگه چه بهتر.