استاده پیغام فرستاده بهم بگن شنبه باید کنفرانسم رو تحول بدم. مطلب خام کنفرانسم دوتا مقاله ی انگلیسی و دو تا نصفه نیمه کپی از کتابای فارسیه. نشستم پای مونیتور و هرچی نگاه می کنم حوصله اش رو ندارم که این چارتا نیم بند رو سر هم کنم و به اندازه ی یه ربع حرف زدن ازش در بیارم.
*
به نادیا گفتم شماها که این همه وقت من رو ندیدین، این یه ماه هم روش. تا من امتحانم رو بدم. بعد خودم خوشم اومد از حرفی که زدم و هی این ور و اون ور گفتمش. به کیان که رسیدم گفت امتحان چی؟ گفتم هان؟ کنـکور فوق دیگه. گفت مگه تو سال آخری؟ گفتم آره. مگه نمی دونستی؟ گفت اَاَاَاَ بزرگ شدیا!
*
چهارسال پیش وقت انتخاب رشته، تاریخ انتخاب کردم. از چهار سال قبلش هم همه جا گفتم های… من می خوام تاریخ بخونم. غیر از همه ی چرندیاتی که توی این سالها شنیده ام و آدمای تازه که در نود و نه درصد موارد سوال دومشون بعد از چی می خونید، علاقه داشتینه، آدمایی توی زندگیم هستن که نشستن ببینن من کی از این کارم پشیمون می شم. هنوز که هنوزه من دارم جواب پس می دم که من رشته ام رو دوست دارم، نه پشیمون نشدم، نه تغییر رشته نمی دم. بعضی آدما این سوال دائمشونه، هر دفعه که می بیننم. بعضیا هر وقت من یه تغییر وضعیتی می دم، می رم سر کار، امتحان می دم، هرچی. اما از بعضیا هیچ جوری انتظار این حرف رو ندارم و تو کتم نمی ره که یهو بپرسن راضی هستی…؟ اینه که یهو واسهام فرو می ریزن.
*
برای هیچ کس قابل درک نیست که من چرا از این زبون زیاد خوشم نمی یاد. تقصیر اونا نیست. منطقاً من باید علاقه مند باشم. اما نمی تونم توضیح بدم که آدم وقتی قرار باشه سالی اِن بار تنش از شنیدن حرفایی که به این زبون زده می شن بلرزه و هر بار که کسی به کارش می بره نگران بشه که آخر و عاقبت این حرف، حتی اگه یه سلام ساده باشه، چیه، دیگه دلش نمی خواد بهش حرف بزنه.
*
مرد اومده و نشسته اینجا. من مثلاً باید درس بخونم. کسی با من کاری نداره. اما همین جوریش هم حواسم پرته و گیج می زنم، چه برسه به این که وضع هم این جوری باشه. نگرانم. به شدت.
*
می گه از صبح به هرکی گفتم بیاین بریم کوه آه و ناله آورده و نیومده. روم نمی شه بگم من می یومدم. یعنی خب نمی شه که برم. تازه غیر از همه ی کارایی که امروز داشتم و رفتم و نرفتم و روزم رو به هم ریختن. دلم کوه می خواد. دلم هوای تمیز می خواد. تو این همه آلودگی هوا رفتم تا وسط شهر و برگشتم و این دو سه روزی که هوا این جوری بوده تمرگیدم خونه به درس خوندن. بیرون رفتن صبح هم در این حد بود که در خونه سوار ماشین شدم، حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم و من باز در خونه پیاده شدم. بو گرفتم. احساس موندگی می کنم. احساس می کنم چرکمرد شدم. امسال پاییز هیچ پیاده روی درست و درمونی نرفتم. طلبم!
*
شنبه ی هفته ی پیش بود فکر کنم که تو دفترم نوشتم دلم می خواد بی هیچ نگرانی روی صندلی های اتاق دکتر الف ساعت ها بشینم. یه شنبه که بعد از دو سه ساعت این ور و اون ور ولو بودن و انتظار توی راهروها نشسته بودم رو ی یکی از اون صندلیا و پالتوی پیرمرد بالای سرم آویزون بود و کتابم دستم و داشتم درس می خوندم که بیاد، فکر کردم انگار خیلی وقته حواسم به آرزوهای کوچیک نیست و این که چقدر زود زود و نزدیک به هم دارن برآورده می شن. فکر کردم باید یادم باشه به همون سرعتی که آرزو می کنم، شکر هم بگم.
شکر!
*
دلم می خواهد پا بیاندازم دور گردنم.
سهم من همیشه هم این جوری ها نیست. گاهی می شود لینکی که کسی از آسمان برای آدم می فرستد، گاهی می شود ایمیلی که روز و روزگار آدم را به هم می ریزد. انگار آن خدای که آن بالاست می داند که چقدر از یکنواختی بیزارم و دلش نمی آید سهمیه ام از زندگی را یکسان کنار بگذارد.
شکر
*
نامه ی رسمی می نوشتم برای آقای رئیس. بلند خوندم و گفتم گوش بدین که ایراد نداشته باشه. توی جمله ی دومی گفت دو تا من پشت سر هم؟ ولش کن. حالا نمی خواد ایراد ویرایشی درست کنی. بخون ببینم چی نوشتی. گفتم چاره ای نبود. من هیچ وقت بنده نمی نویسم…
من ِ سمسار، هنوز نگاه بعدش یادمه و همه اش دارم سعی می کنم یه جوری به حرفای اصالتی بعدتر ربطش بدم!
سهم من از آدم ها گاهی می شود این که پای تلفن بگویند سلام، دستم بند است و کار دارم و ببخشید و من بگویم خواهش می کنم و خداحافظ. همین این هم خودش دنیایی می ارزد. می دانم. حواسم هست!
از اون روزاست که از در و دیوار اتفاق مهم یا جالب یا خوب باریده. از تحویل دو تا امانت امروز به سینا و نادیا تا همه ی چرت و پرتایی که با آقای همدرس یکی یکی بار همدیگه کردیم. اپیزود آخر هم هر و کر و خنده ی دسته جمعی با این جغله ها بود که به قول آدمایی دو سه نسل قبل خونواده، شرش به بیابون!
امروز فرمودن که بنده مثه ملخ جکو (؟ یه همچین چیزی!) هی این ور و اون ور می پرم. خب من چه جوری توضیح بدم که ظرف چل و پنج دیقه، سراغ همه ی کارا رو گرفتم، از ته و توی کامپیوتر این و اون فایل جمع کردم، مموریم رو دادم چک کنن و کلی ویروس کشی کردیم!، جواب حرفای شازده رو هم این وسط دادم، ها… کلی ابراز احساسات کردم واسه کتابی که برگشته بود شرکت، رفتم بیرون ناهار گرفتم اومدم خوردم و تازه تمرگیدم رو این صندلی و نیشم بازه و طرف سوال هم قرار نیست بیشتر از دو سه تای اینا رو بدونه!
فتح الفتوح قبلی ظاهراً هنوز معتبره! پیران نشسته بود پای کامپیوتر من و داشت سعی می کرد یه کاری کنه که برنامهه راه بیافته. راه حل بسیار بسیار ساده بود. منتها من نه حدس می زدم دلیل این باشه و نه وقتی فهمیدم، فکر می کردم به این راحتی زیر بار عوض کردن یوزر من بره! کلی خودم رو کنترل کردم که خونسرد باشم و یخ تشکر کنم! از اون وقت تا حالا دارم فکر می کنم بقیه چه عکس العملی ممکنه نشون بدن اگه بفهمن روابط چه حسنه است و من چه کم دردسر می کشم و باهاش دعوا دارم!!!!!
جزوه ی نرگس به هر ضرب و زوری بود پاکنویس شد. این یعنی خلاص! با سیامک و سارا راه افتادیم توی دانشکده که بریم بیرون. مثل خیلی وقت پیشا. بحث شیرین درس خوندن و نخوندن بود و این که همه از دم دارن می نالن که درس نمی خونن. گاهی فکر می کنم بیخودی نگرانم. سیما ایده ی امروزم رو تائید کرد و کلی ذوق مرگ شدم. یه کمی ریسکش بالاست اما اگه زیرش نزنم ممکنه جواب بده. اولتیماتوم شرکت هم نگرفت. هر چی خودم رو لوس کردم فایده نکرد و آخرش کار رسید به همون احساساتی بازی هایی که مدار شرکته و همیشه وقتی همه چیز گره می خوره به داد می رسه. که نه و اینا ناراحت می شن و بد می شه و فلان. اشکال فقط در اینه که از اطراف و اکناف خبر می رسه همه به شدت حواسشون به امتحان منه. این یعنی دقیقاً چیزی که من ازش به شدت متنفرم: توی چشم بودن. باید برم بانک. باید یه روان نویس آبی بخرم. اون یکی رو نمی دونم کجا گم کردم. پسرک حالش بهتره. لااقل دیگه اون خستگی مفرط توی صداش نبود. دلم الان بیش از همه چیز فقط یه ناهار خونه ی نادیا می خواد. که ولو شم روی زمین و چایی بخورم و چرت و پرت بگم. یا حتی مثلاً فیلم ببینم. جزو ایده های شیطنت آمیز این روزا یکیش اینه که زمستون برسم به درس و مشق آقای همدرس و زورکی هم که شده راهش بندازم. فعلاً باید شرط رو ازش ببرم. کتابمون داره رو به چاپ می ره. خوبه اگه تا دی دربیاد ولی چشمم آب نمی خوره. گفتن آقای دکتر الف مسافره. یه ماه دیگه. این یعنی احتمالاً وقتی من عرزنان از سر امتحان میام بیرون، نیست و به این زودیا نمی پرسه چی کار کردم. اگه البته ستون پنجم ها خبر نبرن!
فعلاً کامنتدونی بازه. حوصله ام سر رفته!
این روزها نیشم باز است و حرافی می کنم. گه گداری پیش می آید که به بهانه ی کارهای شرکت غرغری کنم و داد و بیدادی و دق دلم را خالی کنم. ظاهرم بد نیست. حرف می زنم و کتاب دستم است و همه فکر می کنند که همه ی این مشغولیت مال سر کار رفتنم است و همه ی بد خلقی های گاه به گاه مال امتحان. و کسی نمی داند که پشت این کوه اتفاقات معمولی چه خبرهاست! قرار هم نیست که کسی بداند. می ماند اینجا ور دل من و خودم می دانم و خودم. همین!
دلم مسافرت می خواهد. صابونش زده ام به امید بهار. اما از آن خیال پلوهاست که نباید پخت. یک چیزی می شود دیگر. تو گفتی شهمیـرزاد رفته ای؟ یادم هست که پرسیدم ولی یادم نمی آید چه جواب دادی! بوی باران، وسوسه ی یک نفس عمیق دیگر بالای آن دره به دلم انداخته. آنجایی که شهر مثل کاسه ای زیر پای آدم است. سبز، سرد و مرطوب…
باید فکر جای دیگری باشم. یا حداقل جور دیگری از نوشتن که دو ماهی مکتوم بماند.
سیاست می خوانم و حرف مفت می زنم و چشمم به ساعت است. قول و قراری دارم با خودم. باید تمام بشود. به هر ضرب و زوری که شده. که اگر نشود این بار دیگر روی آن صندلی حرف هایی مجبورم بزنم که دوست ندارم. و بدتر، چیزهایی بشنوم که نمی دانم بعدها سر از کجاها در می آورند. همین جوری هم وضع به اندازه ی نگران کننده ای خراب است.
چشم می بندم روی روزهایی که تا حالا شمرده ام و به خودم می گویم که کار لوسی بوده. باید سراغی بگیرم. تلفن می کنم. خسته ای و دور و اصلاً حال و حوصله ی صحبت کردن نداری. خداحافظی می کنم. همچنان دلم تنگ حرف زدن است.
*:خدا را شکر که کسی گاهی هست…
توضیح می دم. به شوخی می گه یعنی فکر کردی الان واسه من توجیه کردی؟ به جدی می گم من حرفم رو می زنم. تو می تونی توجیه بشی. تنده حرفم، می دونم. ولی اینم از اون اخلاقاست که دارم. بازمونده ی روزگاری که به ناراستی متهم بودم…
لجم می گیره از آدمایی که تا پای تلفن صدای “زن جوان” می شنون، یهو لحن و جمله هاشون تغییر می کنه…
اخلاق به شدت مزخرفی دارم در این که واسه دوخط مطلب خوندن یا هر کاری که زورکی باشه، باید کلی سر و کله بزنم و با خودم کلنجار برم. حالا اگه بزنه این وسط کسی صدام کنه یا تا شروع کردم بیاد چیزی بخواد دوباره می شه روز از نو روزی از نو!
هیچ خوب نیستم. دماغم همچنان گرفته و نفس کشیدن فعلاً یکی از عذاب آورترین کارها محسوب می شه. کارای شرکت به افتضاح ترین نحو ممکن گره خورده و نمی دونم باید چه گلی به سرم بگیرم. یه نیم بند سوء تفاهمی هم به وجود آوردم که قابل رفع و رجوعه ولی نه به این زودیا. به شدت نیازمند یه نیم ساعت حرف زدن جدی هستم و خدا کنه که فرصتش دست بده!
آقای همدرس باز امروز سر و کله اش پیدا شد. مسابقه گذاشتیم که سر اون وقت کذایی کدوممون کارمون تموم شده. جفتمون کلی از برنامه عقبیم اما اگه کسی موش ندوونه تو کارمون و ایده ی اضافه بر برنامه نده و کار نندازه گردنمون ممکنه از پسش بر بیایم.
زیاده عرضی نیست!
الان در نقش یک عدد جانور گیج مریض خل و چل اعصاب کش اومده ی عصبانی نشستم و سعی می کنم همه ی حرفایی که از صبح سر زبونم جمع شدن و حالا دیگه گوش و گلو و حلقم رو پر کردن، قورت بدم و همچنان لال باشم! چاه این دور و ورا سراغ ندارین من برم یه کم ور بزنم؟ چاه [...] باشه که بهتره، لااقل خیالم راحته که آب حرفامو جایی نمی بره!
*
نشسته بود پایین. همون جایی که پریشب من تمرگیده بودم و سرما خوردم. دماغم رو قبل از این که از در برم تو بالا کشیدم و با اخلاق سگی سلام کردم. منظره ی کاغذای روی میز و نگاه بداخلاق حضار زیاد نوید بخش نبود. درست یادم نیست چی گفتم، فقط الان هر چی فکر می کنم می بینم که اصلاً حرفای خوبی نزدم. مخصوصاً که شازده هم نشسته بود.
*
خدایا اون دو روز آفتابی که خواسته بودم…. خوب یکیش امروز رسید و به موقع بود و ازش استفاده کردم. اون یکی رو….. می شه به جای فردا، پس فردا بفرستی؟
*
ترم آخری تمرگیدم و دارم کفر کائنات می گم و فحش می دم که چرا این همه وقت و بی وقت رفتم سراغ بچه ها و جزوه خواستم که حالا مجبور باشم خط خرچنگ قورباغه ی نرگس رو تایپ کنم که رسماً توی آفتاب رژه می ره. چاره ای نیست. بلاهت انواع داره و من شامل همه اش می شم. بیشتر واسه اینه که سرم رو گرم کنم و ساعت تلک و تولوک بگذره و دیر بشه و ایده ی این تلفن لعنتی از سرم بیافته. کار خوبی نیست و باید یاد بگیرم که حتی به این بهانه های مسخره هم که شده دست از تن دادن به وسوسه هام بردارم.
*
می گم یکی یه اس ام اس فرستاده واسم که نمی دونم چه جوری می شه تفسیرش کرد. می گه چیه حالا؟ می گم جوکه…ولی یه کم ناجوره. می گه خب بخون تا بهت بگم چی جواب بدی. می گم هه…. اگه خوندنی بود که فرستنده هم تبرئه می شد!ایراد در همین خوندنی نبودنشه!
*
یک ربع به ده یعنی وقت دارم که چایی بریزم و ورد را ببندم و بروم پی کارم. شاید هم بخوابم. با عذاب وجدان نوشته ی بک گراند گوشی ام. می دانم.
خوب نیستم. سرما خوردگی هم برای خودش معضلی می شود گاهی. و نمی دانم چرا لعنتی همیشه آن وقت پیدایش می شود که بی نهایت کار دارم. همه اش سعی کرده ام برف را نبینم. دلم نمی خواهد باز هم چیزی بگویم و عین پارسال آسمان قهرش بگیرد با من. ببارد آسمان. من هنوز هم عاشق برف و بارانم. اما نه این روزهایی که یک کم سرد شدن کلی دردسر دارد برایم.
خداوندا دو روز آفتاب به ما عنایت بفرما!
*
دیروز زنگ زد و چیزی پرسید. داشتم می رفتم شرکت. جوابش را دادم و پیاده راه افتادم توی پیاده روها. که برسم به اتوبوس بعدی. از آن وقت همه اش دارم فکر می کنم که کار درستی بود یا نه. آخرش توجیه کردم که هر چیزی که مخالف اخلاق نباشد را می شود درست دانست. و من حرف غیر اخلاقی ای نزده بودم. نمی دانم. ایده ی اشتباهی نیست. اما حالم خوب هم نیست…..
*
کاوه می نویسد. دوباره. و من چقدر دلم می خواهد لینک بدهم به نوشته هایش. و چقدر نمی شود. حیف.
*
یاد نمی گیرم آرشیو خواندن کار بدی است. یاد نمی گیرم که نباید اتفاق ها را نبش قبر کنم. برگشتم عقب و آذر پارسالت را خواندم. آنجاهایی که زیر برف پیاده رفتیم و زیر آفتاب برگشتیم و تو نوشتی که عالی بود. یادم نمی آید خودم چه نوشته بودم. یاد نمی گیرم. حالم خوب نیست.
*
نشسته بودیم توی آن اتاق پایین. بالا من کنار بخاری گرمم بود و سوز از پنجره می زد به پشتم و نمی دانستم که چه کار می شود بکنم. پایین مرد بخاری را خاموش کرد و گفتیم که چراغ ها را هم خاموش می کنیم خودمان که برود و بیرونمان نکند. من کنار پنجره نبودم اما سردم بود. سردم بود. سردم بود و نمی دانستم این عکس های لعنتی چرا تمام نمی شوند و تو چرا به حرف ما اعتماد نمی کنی. صندلی پیرمرد که نشسته بودم رویش بلند بود و میز جلوی پایم بسته و راه هم تنگ. پیران می رفت و می آمد و من کلافه ی این بودم که کی این کار تمام می شود. حالا تمرگیده ام اینجا و فین فین می کنم و فکر می کنم که چقدر می توانم از زیر برگشتن آنجا در بروم و کدام یکی از اولتیماتم هایی که داده ام مناسب ترند و کمتر حرف تویشان در می آید. دیر است. خسته ام.
*