من نمردم. قرار هم نیست بمیرم. منتها به علت بی جنبگی گسترده، سعی می کنم زیاد این ورا پیدام نشه!
انقدرها هم خسته نیستم. حداقل نه انقدر که دارم نشون میدم. سرخوشم بیشتر. بعد از یه هفتهی تعطیلی دار – که خود به خود برای من افسردگیآوره- و یه نیمبند سرما خوردن و تلاش برای این که سنگینتر نشم، تازه امروز زندگی برگشت به حالت اول. نشستهام رو زمین، کنار شوفاژ و تایپ میکنم. چشمم به مونیتور نیست و حال و حوصلهی غلط درست کردن هم ندارم. باشه واسه آخر سر. زندگی را خوش است فعلاً!
آقای همدرس امروز پیداش شد. کتابم رو میز باز بود. صفحه صد و پنجاه. و البته باید قاعدتاً تا اون وقت سیصد صفحه خونده بودم. یه کم نگاهم کرد و پرسید چقدر خوندی؟! گفتم دیدی که. سه تا سوال پرسید که خب این که من یکی رو جواب ندادم باعث نمیشه فکر کنم سوالای سختی بودن. فعلاً دست از سرم ور داشته. ظاهراً هم که تا هفتهی دیگه نمیبینمش. تا اون وقت یه گلی به سرم میگیرم.
انگشتره دستمه. دوستش دارم. بیشتر از این که خیلی خیلی دوستش دارم، اینو دوست دارم که راحت میتونم ازش دل بکنم! حوصلهام سر میره از طولانی چیزی رو داشتن. دلم میخواد همه چی تاریخ مصرف داشته باشه و بتونی یه وقتی بدیش به آدم دیگهای. (پستفطرتانه است ولی الان در این لحظه به شدت دلم میخواد اینو به همهی چیزای ممکن از لباس و این جور زینگول بینگولها تا حتی مثلاً شوهر تعمیم بدم!)
پاشم بشینم سر جزوه پاکنویس کردن. سیامک دنبال آدرس مجله میگرده. حدس میزنم میخواد مقالههه رو بده یه جایی چاپ کنن. زیادی خیالپلو پختنه ولی واقعاً ممکنه من و سارا و سیامک و علی هر چارتامون یه جا بیافتیم؟ نمیدونم در ناصیهی خودم که حداقل نمیبینم همچین کاری ازم بر بیاد!
دلم هوس پرت کردن کرده. هرچیزی که دستم میاد اول دلم میخواد پرتش کنم تو دیوار. از کتاب و دفتر تلفن، تا گوشی تلفن و لیوان و بشقاب و مدادپاککن و کنترل تلویزیون. به سختی جلوی خودم رو میگیرم که کاسه و بشقاب از دستم در نرن و نخورن به کف آشپزخونه، یا سینک یا دیوار. سرما خوردم و دماغم گرفته. حالم خیلی بد نیست ولی از این بدتر هم ممکنه بشه. دلم درد میکنه. به خودم میپیچم و درس میخونم. دلدردم افتاده گردن کیسهی نخودچی کیشمش روی میز ولی ایراد جای دیگهایه. ایراد در هراس ناشی از درس خوندن و نخوندن و تموم نشدن و جواب پس دادن بعدشه. در آرامشیه که نیست. در تلفنیه که هی بوق میخوره و کسی برش نمیداره، یا اون زنگ زدن بیموقع جونوری که شب جمعهی بیدوستدخترموندگی یادش افتاده دختردائیش رو با خودش ببره بیرون. درد این بار از پشت استخون جناغم خودش رو میکشه بالا و تا شونه و زیر بغلم میره و همون جاها خودش رو گم میکنه. بعد بر میگرده و توی رودههام میپیچه. آواره است. مثه خودم. با آقای همدرس واسه وسط هفته قرار داریم. وعدهی درس پرسیدن و درس جواب دادن. حوصلهاش رو ندارم و این چهارصد صفحه تا اون وقت تموم نمیشه. یا اگر هم بشه، انقدر سرسری و بیحواس خوندهامش که عین نخوندنه. به علی قول دادم جزوههه رو پاکنویس کنم. کار عبثیه که دل و دماغش رو ندارم. فقط خوبیش به اینه که یه مدت در دهن اونا رو میبنده و دست از سر من و درس خوندنا و نخوندنام بر میدارن. یه مدعی کمتر بهتر. با لیوان چایی شیرین برمیگردم سر عباسیان خوندن. باید تمومش کنم. خیلی مونده. دلم واسه میز کارم تنگ شده. انگار هزار ساله که نرفتم شرکت. درد از پشتم میره بالا. درست انگار که پاش رو بذاره رو مهرههای کمرم و آروم آروم خودش رو بکشه بالا. بعد برمیگرده پایین و از روی پیچهای رودهام سر میخوره. ساعت هفت و نیمه ولی انگار که ده شبه. هوا تاریکه. زمستون شده لعنتی.