جزوهی زبان اینجا بازه اما اگه ننویسم حناق میگیرم.
ثالث این روزا بدجور ساکته. از در که میری تو هیچ چیز فرقی نکرده. اما چارتا پله که بری بالا سکون، محوت میکنه. حتی اگه آقاهه با همون خوشرویی همیشهاش بخنده و بگه این آلبوم رو شما اصلاً دوست ندارین. به هوای انگشتره هم که شده تند و تند میرم.
ای لعنت به ایـرانسل! مخصوصاً وقتی شب امتحان آنتن نمیده!
[جملهی بالا رو مینویسم و یاد فحشایی میافتم که بعد از بازی شب یلدا، به لطف یه اشتباه تایپی و البته بیسوادی خواننده خوردم. ]
گوشم به آهنگ سلیمانیپوره و چشمم به irrigation که یعنی آبیاری، و دلم پیش تو که جمعه صبح گفتی داری سرما میخوری و این روزا وقت نکردم هیچ سراغت رو بگیرم. پیش ژاسمن که انگار قرنهاست ازش خبر ندارم. پیش رها که دوره، خیلی خیلی دور. و پیش کیان که همین جاهاست، اما میخواد دور فرض بشه.
به این میگن یه مینیمال خوندنی.
زندگی گل و بلبل منه دیگه. یا خودم حوصله ندارم یا از درو ودیوار میباره. نتیجهی جفتش هم اینه که هنوز تو صفحهی بیست و یک این کتاب شونصد صفحهای گیر کردم. لالم. اون که تو کلهام داره وول میخوره و سر و کله میزنه که زبونم باز بشه و بریزه بیرون، نگفتینه. یا لااقل وسط این چارراه پارکوی نمیشه دادش زد. ول کنم این خزعبلات رو برم سر درس خوندن.
گفته بودم نگران الطاف بقیه ام. رسید. شری به پا شد که نفر بعدی که ممکن بود بره حرفی بزنه رو تو سرسرای دانشکده پیداش کردم و گفتم “تو رو خدا چیزی راجع به امتحان من نگید. همین جوری هم اوضاع قمر در عقربه.” بیچاره مونده بود که من این روی همچون سنگ پای قزوین رو از کجا آوردم. دستیار نازنین استاد محترم من رو کشیده بیرون از دفترش و به زبون مادری مشترکمون میگه نباید این حرف رو میزدی. من بیشتر از توضیحی که داره میده چشمم به پنج میلیونتا علامت سوالیه که از ته چشمای منشی گروه سرازیر شده بیرون. این یکی خوشبختانه این زبون رو نمیفهمه و میشه جلوش حرف زد.
فرخ میگه چقدر باید بخونی؟ میگم خب اگه بشه همهی لیسته رو بخونم که خیلی خوبه. میگه چقدره حالا؟ میگم هشتادتا. میپرسه هشتادتا موضوع یا فصل یا عنوان یا چی؟ میگم هشتادتا کتاب به طور متوسط سیصد صفحهای که من ده تاشم بخونم شاهکار کردم!
خفه شدم بس که راجع به عنوان رشتهی تحصیلی آیندهام توضیح دادم. محض رضای خدا یکی پیدا نشده که در بدو شنیدن جمله چشاش هشتا نشه یا نپرسه چرا این یا یه تیکه بارم نکنه. منم ناچارم دائم کنفرانس بذارم که بابا این اون چیزی که شماها فکر میکنین نیست. البته مرض منم دخیله در این که از اول توضیح ندم. راستش کرمم گرفته ببینم کسی بالاخره پیدا میشه که خودش بفهمه یا نه.
پیرزن و پیرمرد خیلی وقتا رسماً واسه من مامانبزرگ و بابابزرگم بودن. پیرمرد که مرد، سختمه با زنش حرف بزنم. زنگ میزنم واسه گلدونی که برام فرستاده تشکر کنم. بغض کردم و نمیتونم جمله ببندم. زن میگه کی فارغالتحصیل میشی؟ میگم به همین زودیا. میگه حیف من نیستم اون وقت که شیرینی بخورم. دارم میرم مسافرت. چه میدونم….حرفش بوی غم میده. چیزی تهش هست که سعی میکنم به روی خودم نیارم….
هه! امین داره می ره سربازی و من کر و کر می خندم. جیغش در اومده که چرا می خندی؟ می گم خب آخه خنده داره. مخصوصا وقتی تصور می کنم چه شکلی می شی!
انگار یکی اعصابم رو از توی آبکش رد کرده باشه. کلافه ام. خودمم می دونم که کار از کار گذشته و بهتره فکرش رو نکنم، ولی خب ناجوره دیگه. یه هفته زدم تو سر خودم و اون پروژه ی لعنتی رو وسط هوا و زمین ول کردم که درس بخونم و امتحانه رو خوب بدم، انصافاً خوب هم شد، منتها چون استادم معتقده من بهتر از این هم می تونم بنویسم و نمره بگیرم، درنتیجه امتحانم ول معطله و دو سه ماه دیگه دوباره باید امتحان بدم. بدبختی اینجاست که این ماجرا کلی هم حواشی داره و بیشتر از خوندن و امتحان دادن، نگران اتفاقایی هستم که در اثر الطاف بقیه ممکنه پیش بیان!
نه و چل و پنج دیقه است. خوابم گرفته. به عادت این شبای ده ساعت خوابیدن، به زور جلوی خودمو گرفتم که بشینم اینجا و بیخیال منظره ی وسوسه برانگیز بالش و پتو بشم. سی دی صدرا رو می ذارم. به این امید که موفقیت آمیز باشه!
آقای همکار راحت از آدما تعریف می کنه و قاطی بقیه این تعریف کردنا گاهی هم نصیب من می شه. این جور وقتا عزای من اینه که نمی تونم چیزی بگم که جواب مناسبی باشه، فقط می تونم این نیش مار رو جمع کنم که لااقل در جواب تعریفش تیکه نندازم. آقای هنن هم که امروز حسابی پروند بهم: وقتی من مردم ایشون امتحان دارن نمیان واسه عزای من! سهم من از زمین شرکت هم امروز رسید. گرچه که وصولش غیررسمی بود و من هنوز به روی خودم نیاوردم، منتها دیگه نمی تونم بگم آواره ام!
پیلوت مدرسه
جمعه شام با یه جماعت شلوغ پلوغ سروصدا کن اگه بهم خوش نگذشته باشه ایراد از منه! از فرشاد که من روی هم دو سه تا صحنه بیشتر ازش یادم نیست – سلام کردن و بالا پایین پریدنش واسه فوتبال که من اصلاً نمیدونم گل بود یا نه و چشمای گرد شدهاش در قبال مزخرفی که من گفتم- تا کاوه و سینا و پریسای سرماخورده و این آقاهه که همهاش چشمش دنبال خودکار من بود. من هنوز در عجبم که این جماعتی که اصولاً باید سه ساعت نق زد که من دیرمه و با جرثقیل بلندشون کرد تا راه بیافتن، چه جوری چلوپنج دیقهای شام سفارش دادن و خوردن و حرف زدن و بعدم بلند شدن!
سقوط کسی رو دیدن حس بدیه. نه جلوی چشمم، ولی همین دور و ورا از آدمی که به بودنش افتخار میکردم و خودم رو سرزنش میکردم که چرا تا حالا بهش بیتوجه بودم، فرو ریخت و کار رو به جایی رسوند که دیگه حتی عصبانی هم نیستم، فقط احساس ترحم میکنم. راهی رو رفت که جلوی چشم هر دوتامون یکی ده سال پیش رفت و حالا داره با مخ میخوره زمین، و این یکی راه رو با سرعت بیشتری هم شروع کرد. تا همین جاش هم به نسبت موقعیتش زیادی خورده زمین و پا شده. حیف شد…
زهرا اگه این روزای نق و نوق من توی دانشکده نباشه، رسماً در و دیوار رو گاز میزنم. به طرز بدی فرسودهام. میخونم که تموم بشه و همهی امیدم به آنتراکت بین دی و شهریوره که با یه ذره تنبلی ممکنه به راحتی به گند کشیده بشه. باید زنگ بزنم به افلاطون. کار سختیه. ولی خب اگه بخواد شروع کنه دیگه داره دیر هم میشه. راستش حال و حوصلهی این رو ندارم که تو دقیقهی نود سر و کلهاش پیدا بشه و بگه حالا چی کار کنم. و تقریباً هم مطمئنم دست به سیاه و سفید نزده و تا حالا رو ول گشته. خبر از نمرهی امتحانم ندارم. خونم رو کردن توی شیشه و آخرش هم آشنا بودنه هیچ خاصیتی نداشت و شد عین این که وایسم تا دفتر گروه نمرهامو بده.
این جغله اومده برای بار هزارم میگه گوشیت خیلی خزه. نیش باز میکنم و میگم خب که چی! این جوری که پیش میره یواش یواش برای دیدنش یا باید کفشی بپوشم که حداقل هفت سانت پاشنه داشته باشه یا سربالا نگاهش کنم. خوبه که باز بین ماها یکی داره انقدر دراز می شه که بشه بهش گفت آدم قد بلندیه. امیدوارم اخلاقش متناسب با سن و سالش رو به نحسی نره که دیگه نشه باهاش حرف زد!
سرد و دوری. بیهوده است که فکر کنم دور بودنت به خاطر منه. هیچ احتمالی وجود نداره. انقدر ازت و از روزمرهی زندگیت دورم که دیگه نمیتونم حرفات رو آنالیز کنم. این وقتها بود پارسال که نوشتم کاش بودی، خیلی تنهام. گفتن و نگفتنش چه فرقی می کنه. نیستی و کم از نبودن تقصیر من نیست. کاش این نبودن لااقل واسه تو خوب باشه.
# بازار مسگری کرمان، زیرزمین ساختمون کانون پرورش فکری توی حجاب *
*:تصویرای بیربط از اتفاقای خیلی دور میان و میرن و دارن خلم میکنن. میخوام بنویسمشون ببینم چی میشه. بلکه اینم مثه بقیهی چیزا با نوشتن کمرنگ بشه و از بین بره.
به گمانم دارم دچار یه جور افسردگی میشم. همهاش دلم میخواد برم جاهای تاریک و تنگ. زیرپله، زیر میز، جایی که نورش کم باشه. دلم میخواد چراغ رو خاموش کنم. یه جور حس کز کردن. گاهی هوس میکنم موهام رو بریزم توی صورتم و پشتشون قایم بشم. حتی خیلی حوصلهی تلفن کردن و حرف زدن و اساماس زدن ندارم. گاهی وقتا به جایی میکشه که حتی نمیخوام آدما رو هم ببینم. بعد این همه تنهایی زورکی کشیدن یهو هوس میکنم که همه رو جا بذارم و تنها راه بیافتم این ور و اون ور رفتن. تنها برم کوه. برم شام بخورم. بشینم جایی و یه قهوه یا بستنی بخورم. بی حرف زدن. کلمهها به زور از دهنم در میان و حوصلهی توضیح دادن ندارم. انگار همه باید خودشون بدونن که چی شده و چی میشه و چی مهمه یا نیست. باید برم راه برم. باید باد بخوره به کلهام. بخوره توی صورتم. از لحظهی حال بدم میاد و از آینده هم میترسم. به قول این جغله ناجورم.
دیروز وسط آن همه نق نق سراغ پیام را که گرفتم، چشمهای زهرا گرد شد: چه طور؟ خندیدم. گفتم این یکی لااقل مدعی ندارد. مدعی هم نیست.
دلم میخواهد قرنها بنشینم این گوشه و انیـو موریـکونه گوش کنم. هیچ هم لازم نباشد که سر برگردانم و انبوه کتاب های این بالا و لیست نداشتههایشان را ببینم. دلم میخواهد مثل همهی وقتهای دیگر بروم دانشگاه و بعد هر و کر کنان پیاده راه بیافتم توی پیادهروها. دلم میخواهد دیر بروم شرکت و بعد توی ساکتی و ساکنی بعد از رفتن همهی آدمهای معمول کاغذ ورق بزنم و خط بکشم و فرهنگ لغت نگاه کنم. دلم میخواهد لیوان چایی را که از تمیزی برق میزند دست بگیرم و آرام آرام سر بکشم. چای داغ گلویم را بسوزاند و یادم بیافتد که عجلهای نیست. میشود خواند. میشود صبر کرد. میشود نوشت بیمدعی.
آقای پدر دوباره برگشته سر حرفی که بچه بودم میزد. این بار فقط شکلش یه کمی فرق میکند. که نمیخواهی نرو مدرسه و چه کاری است و هر طور که راحتی. توی این جهنم چقدر دلم میخواهد لگد بزنم زیر همهی این ادای بچهی خوب بودن و بیخیال آن امتحان کذایی بشوم. اما تازه شده ماجرای خرداد. میشود بزنم به قید بیخیالی یا خودم را بکشم و از پسش بر بیایم. شدنش می شود. هر دوتایش. یک ور افتخار تمام شدن و خلاص شدن دارد، یک ور از بین رفتن این کلافگی لعنتی.
خستهام.
من همچنان نابههنجارم. تقریباً روزی دوازده ساعت میخوابم و عین خیالم هم نیست که خرواری از کارام رو باید توی خونه انجام بدم. هیچ بدم نمییاد که روزی ده دوازده ساعت بیرون باشم و بیتعهد واسه درس خوندن یا هر کار دیگه برگردم خونه و به دل راحت بخوابم. منتها زندگی این مدلی نمیگذره و زیاد کوپن نه ده خونه برگشتن ندارم. این وسط از در و دیوار هم داره میباره. از مردنهای قابل پیشبینی و غیرقابل پیشبینی آدمایی که دوست داشتنیان تا حرفای معمولی و اتفاقای نرمال که یهو به خاطر “خاص” بودن شرایط تو چشم میزنن. دیگه از صرافت آنالیز وقایع افتادم.
دلم میخواد چیزی واسهاش بنویسم. اما زیادی سنگینمه. البته پیرمرد خودش بهتر میدونه…
سر و صورتم درد میکنه. خستهام. گرچه که پروژه رو پنجشنبه تحویل داده بودن، اما یه بخش ناجورش مونده بود هنوز. دیروز بکوب و امروز تا سر ظهر تا مرز خودکشی رفتم تا تموم شد. آخرش هم، به قول آقای همکارمون فرمالیته شد منتها این رو دیگه فقط ما میفهمیم، نه اونایی که قراره بخوننش. هیچ کاری سختتر از صفحه بندی توی ورد نیست. جد و آبادم این دو روزه اومد جلوی چشمم آخرش هم یه نمه کثافتکاری و سمبلیزاسیون بود، منتها ریخت و قیافه داشت و واسه جماعت تحویلگیرنده هم فقط قیافهاش مهمه! هلاکم. اولتیماتوم دادم که من دیگه یه ورق کاغذ خارج از “شرح وظایفم” دستم نمیگیرم! بقیه که هیچی، خودمم میدونم که این حرف چرند و ناممکنیه، منتها افهاش لازمه. پیران به شدت در فاز ادای احترامه. اگرچه که گم و گور بود امروز و پیداش نکردم ولی خب بوش میاد که وضع این مدلیاست. و دائم دارم به کلاس دکتر ب و دیپلماسیای که درس داد فکر میکنم و هر و کری که بهش میخندیدیم و صفحه میذاشتیم پشت سرش که دری وری میگه. یه کلمه از درسی که داد یادم نیست، فقط یکی دو تا جملهاش تو ذهنمه که اون وقت دائم نق میزدم چپرته و حالا دارم ازش استفاده میکنم.
خبر از احسان ندارم. درست حس و حال پارسال همین وقتم رو نسبت بهش دارم. یه جایی تو آرشیوم هست. حتی یادمه که آرین هم زیرش نوشته بود که شاید این جوریام نباشه که تو میگی. نمیدونم. اون وقت که بود. و جالبه که مامان داره دقیقاً همون ریفلکت رو نشون میده!
اتاقم کم از فریزر نداره. نصفه شبا بیدار میشم و میبینم که خیلی خوابم نمییاد و بد نیست پاشم و به کارام برسم ولی فکر از زیر پتو بیرون اومدن هم وحشتناکه. نمیدونم این جوجهها چه طوری سردشون نمیشه.
این روزا، از اوناست که دو دستی چسبیدم و دارم تا ته تهش رو میچلونم که چیزی استفاده نشده ازشون نمونه.از صدرا که کمکش در انتخاب موسیقی به دادم رسیده، تا آقای همکار که گوشیش رو زیر و رو میکنه و این ور و اون ور میزنه واسه من یکی دو تا دوست و آشنا و پارتی جور کنه، و بیش از همه تو که بودنت خودش کلی نعمته.
خب بنده الان راست نشستم وسط همهی وقایع چند روز گذشته. از دستمال آبی روی میز که المان خرید عصر پنجشنبه است و البته خود خرید تا سافتور کالکشنای ویندوز ریختن دیروز و لیوان چایی و بودجهی خرید بعدی که اونم دیشب رسید و کارت دعوت نمایشگاه نقاشی که امروز سر راهم سبز شد و فردا پس فرداست که برم یه سر. پشت سرم هم لازم نیست برگردم. اونجا که روی زمین میشینم، یه ور دیکشنری و مقالهی ترجمهی آخرترمه و یه ور هم حباب شیشهی سیلویا پلات. بخش هیجانانگیز این دو سه روز هم باید یه جایی این دور و ورا باشه که خب نمیگم چیه و واسه خودم نگهش میدارم! در کل با وجود فراز و نشیبها و سینوسی رفتار کردنا، آخر هفتهی موفقیتآمیزی بود. از اونا که توش دعوا راه نیافتاد و مشکل پیش نیومد و حبس خانگی رخ نداد و بیخودی هم ادای درس خوندن در نیاوردم! اپیزود آخرش هم به طرز مافوق تصوری خوب بود. بنده و آقای پدر و جماعت جغلهها و البته بقیهی سران قوم به اضافهی این سریالای ماه رمضونی که بالاخره بعد از یه ماه مقاومت نشد از زیرشون در بریم و معتاد شدیم! به اضافهی مقادیر متنابعی چرت و پرت و شوخی و سر به سر گذاشتن و یکی دیگه از اون فتحهای من که بالاخره اثبات کردم در “کودکی” من هم یه جماعتی بیمانع سر به سرم میذاشتن و همچین “هیشکی جرات نداشت به تو حرفی بزنه” نبود!
فردا بر مدار روزمرگی نیست. بر مدار خر کاریه! دانشگاه و شرکت و یه موج دیگه از اون فعالیتای عجلهای که باید مردم و موندم تا شیش تمومش کنم و بعید میدونم به خیر و خوشی پیش بره! اگه تموم بشه که واقعاً امیدوارم همچین چیزی پیش بیاد، سعی میکنم افسار زندگیمو بگیرم دست خودم و بکشونمش تو راهی که باید باشه. بسه دیگه. وقت به شدت وحشتناک داره میگذره و رسماً دیگه دارم عقب میافتم.
تموم شد. بالاخره این پروژهی کذایی که جون من رو رسوند به لبم واسه تحویل دادن حاضر شد. به شدت دلم میخواد فردا موقع تحویلش هم باشم منتها نمیشه. مگه این که بازم کار یه جایی گره بخوره و یقهامو بگیرن که پاشو بیا. همچین خرکاریای به عمرم نکرده بودم و اصلاً انتظارش رو هم نداشتم که اینجوری ختم به خیر و به موقع تموم بشه. و مسخرهی قضیه اینه که داشتم فکر میکردم هم کش اومدنش تو این هفته زیر سر پیران بود و هم حاضر شدنش تو این دو روز. اگه کمکی که دیروز کرد، یهشنبه عصر کرده بود من کلی کارم راه میافتاد. بالاخره حل شد دیگه حالا چه فرقی میکنه که چه طور. شاید حتی اضطرار قضیه باعث شد دیروز انقدر موفقیتآمیز از خر شیطون بیاد پایین.
باز من دو روز زندگیم دست خودمه، همه درگیرن. عیب نداره. میشینم به عربی و زبان و روش تحقیق خوندن. بلکم یه وقت زندگی بر مدار بهتری چرخید.
خدا کنه یه جوری بچرخه که لااقل بتونم یه سر برم پیادهروی، با اسانس دیبلاسیو.
معتاد شدم به هلههوله خوردن! مخصوصاً این پاکت آبنبات روی میز کارم دیگه تیر خلاص رو زده. با چایی که نشستهام الان تو اتاقم، میبینم که به سلامتی نه هیچی شیرینی دارم و نه هیچ چیز دیگهای هم پیدا می شه که قابلیت خوردن این جوری داشته باشه.