سپتامبر 30, 2007

صدایت جای دیگری است. جایی غیر از آن همیشگی. می گویی به خاطر حرف من. خوب است که رفته ای. بوی آرامش می آید اینجا. بوی گل گاوزبان. گیرم که گل گاوزبانش تی بگ باشد و دم نکشیده. تو جایی دور از دسترس آن مهمان ناخوانده ی لعنتی هستی و من اینجا چیزی تپش قلبم را آرام می کند. همین بس است…

سپتامبر 29, 2007

دلم می‌خواد ناخونام و موهام رو کوتاه کوتاه کنم. همین الان. دلم می‌خواد  قیچی بگیرم دستم و همه‌ی این دم خر رو بریزم دور. از جای بقیه زندگی کردن بدم میاد. و این جوری که پیش می‌ره از خودم.

سپتامبر 27, 2007

من امشب باز تمرگیده‌ام اینجا، پای مونیتور. یا باید حرف از دهنم بزند بیرون یا اشک از چشمم. یا باید داد بزنم یا عر. حرف توی گلویم گیر کرده و باز هم کسی نیست که بشود سیلاب کلمات را توی گوشش ریخت. همه توی خیابانند. در حداقل در دسترسی. و البته بالفرض هم که باشند. نه که من می‌توانم اینها را جایی بگویم؟ حتی اگر رشته‌ی قناتی هم باشد، این حرف‌ها را نمی شود توی چاه‌هایش داد زد. آخر سر کسی از مظهرش آب می کشد و بوی گندش همه را خفه می‌کند…. همان بهتر که نگویم. امین باز فیلم می‌خواهد. ندارم. خلاص! باور نمی‌کند. توی همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌هایم می‌گردم وعده می‌دهم که بیاید و چیزی ببرد. لالم. وسط این همه خفقان و حرف قورت دادن دیگر حوصله‌ی سر و کله و توضیح کدام را چه طور ببیند ندارم. انگار امشب همه چیز بی‌محل است. آن از پیغام تو، از آمدن جغله و کمدی تمام‌نشدنی تکنولوژی، از افطار و شام فردا، این هم از فیلم‌بازی آخر هفته. آخر هفته. این هم از آخر هفته! باز شنبه من داد می‌کشم که لعنت به تعطیلی و فحش می‌خورم. جمع کنم جل و پلاسم را فردا بروم کتابخانه. از همین اول سالی. این چرخه بهترشدنی که نیست. لااقل از همین حالا بدترش نکنم. دلم می‌خواهد برم زیر میز. دلم می‌خواهد چراغ را خاموش کنم و بخوابم. نه، دلم می‌‎خواهد کفش‌هایم را بپوشم و بزنم بیرون. راه بروم و راه بروم و راه بروم. دلم می‌خواهد کله‌ی سحر توی خنکا بروم کوه. دلم بادی که بکوبد توی صورتم می‌خواهد. شاید این طوری دیگر کسی نپرسد این اشک‌ها از کجا می‌آیند.

 

 

 

 

ظاهراً که سهم من فعلاً بدهکار شدن به مردم است. کسی اگر طلب بی‌صاحب دارد بیاید. من بدهکارش می‌شوم.

سپتامبر 26, 2007

کتاب عربی که بازه. ویوالدی هم می‌ذارم و ورد هم باز می‌کنم که درس بخونم و بنویسم و فکر نکنم به تصویرهای که میان و می‌رن!

 

 

دخترک از خط گذشت. انگار که خودم برده باشم! مبارکت باشد:-*

 

انقدر ذوق‌زده‌ام که تلفن می‌کنم به تو و به جای آن که خبر خوش را بدهم و بپرسم که می‌دانی یا نه، می‌گویم پیغامت رسید….و بقیه‌اش را می‌خوانم. به گمانم یواش یواش دارد دیگر نهادینه‌ام می‌شود!

 

 

 

از اون بلاتکلیفی‌های مزخرفه. نه که بد بگذره یا بعدش معلوم باشه چی می‌شه. فقط گیج می‌زنم. واسه این که معلوم نیست کی می‌رم کلاس و کی می‌رم سر کار و کی خونه‌ام و کی باید درس بخونم و کی دارم ول می‌گردم! این کابوس دائمی ‌زندگیم باز داره آخر شبی داد و بیداد می‌کنه و منم همچنان دارم دعا می‌کنم یه زن کر بگیره نشنوه چی می‌گه تلافی همه‌ی جیغایی که کشیده در بیاد! خوبه که پاییزه. دلم لک زده واسه بوی بارون و نم هوا و خاک مرطوب و چمن خیس. بریم پیاده‌روی. بریم راه گز کنیم. بریم کاخ سعدآباد یا نیاوران. بریم کوه. بریم بارون بخوریم….

 

 

 

یه رگ پشت سرم داره می‌زنه. در نامرتب‌ترین شکل قابل تصور برای من. سعی می‌کنم به روی خودم نیارم. ولی لامصب ول کن معامله نیست. موهام رو باز می‌کنم. اما می‌دونم که فایدن نداره و موقته. دفعه‌ی بعد توی گوشم می‌زنه. یا بالای پیشونیم یا تو پاشنه‌ی پام یا سر زانوم. آخ…دیگه داره اعصاب خورد کن می‌شه.

 

 

 

دلم کانتر آشپزخونه‌ی نازی رو می‌خواد. کاش وقت کنم یه روز برم پیشش.

 

 

 

 

نادیا، پیرو بحث عصرمون، بیست و چهار، بیست و پنجم قبوله! خیلی خر پول نباشه لطفاً! حوصله اداهای آدمای پولدار ندارم. کتابخون باشه. وراج ترجیحاً و خب از پس تست پیاده‌روی منم بر بیاد! دیگه چی… آها استقامت فوق‌العاده در تحمل سگی و پاچه‌گیری و غر زدن و پایه نبودن من و روی نرو بودنم. حسودم نباشه. پیدا کردی خبرم کن! هرچی کمتر تکنو و راک گوش بده یا فلسفه بخونه بهتره منتها این دوتا رو حاضرم صرف نظر کنم.

 

 

ناظران احتمالی: اگه آشنا نیستید لطفاً جفت پا نپرید وسط شوخی ما!

سپتامبر 22, 2007

نقل است که از او [ابوالحسن بوشنجی] پرسیدند که:”چگونه‌ای؟” گفت:”دندانم فرسوده شد از نعمت حق که خوردم، و زبان از کار شد از بس شکایت کردن”.

 

 

 

 

نشسته‌ام روی زمین. سردم است. پنجره‌ی اتاقم را بسته‌ام اما باز هم چیزی توی دست‌هایم مورمور می‌کند. بی‌بلندشدن، فقط می‌توانم شال آبیم را بیاندازم روی دست‌هایم. امیدی به به گرم شدن ندارم که نخی است و نازک، اما انگار امشب فقط این موج آبی نخی از پس گرم کردن دلم برمی‌آید. چیزی نیست که دلگرمش شوم. دستاویزی نیست و امیدی به تغییر در آینده. انگار بین آن صبح تا ظهرم و این عصر تا شب کسی دیوار آجری چیده‌است و بالا برده و من دور افتاده‌ام. از همه‌ی شادی صبح، از سرخوشی انجام شدن کار و از سرمستی نشستن پشت آن میز شطرنج افتتاح نشده و گپی که پشت‌بندش آمد، از فکر کردن توی مقبره و آفتابی که از روی من گذشت و گرمم کرد و بعد آرام آرام جلوی چشمم کنار رفت، که یعنی بلند شو، هر چیز اندازه‌ای دارد.

 

من تمرگیده‌ام اینجا. کیبورد را کشیده‌ام پایین و بی‌دیدن مونیتور می‌نویسم. من جمله‌هایم مرتب است. این کار را از کجا یاد گرفته‌ام؟ چه کسی بود فکر کردن یادم داد؟ من دلم تنگ است. کیست کسی که امروز برایم بخواند قفسم برده به باغی و درش باز کنید. گیرم که بهار چیز دیگری گفته باشد. من این را می‌خواهم. خوش بگذرد بهتان. جمع خوبی باشید.

 

من اینجا نشسته‌ام و تکیه داده‌ام به شوفاژ خاموش. راه راه سردی پشتم را می‌لرزاند و کیست که حوصله‌ی جا به جا شدن داشته باشد. فکر می‌کنم که این نشستن الانم از کجا آمده. که دلیلش چیست. که مسببش کیست. و تنها چیزی که دستم را می‌گیرد و آن هم البته به لعنت خدا نمی‌ارزد این است که بگویم کوپن‌هایم را کسی دیگر خرج کرد. من ماندم بی کلاه!

 

 

 

 

 

 

بین این همه خوبی و بدی انگار درست امشب باید یاد حیاط خانه‌ی گلاره بیافتم. انگار امشب باید آن پله‌ی توی اتاق و نیم متر برف توی حیاط و کتاب تعلیمات اجتماعی و کارت حضور در جلسه‌ی لعنتی مدرسه بیاید جلوی چشمم. انگارکه خودم کم فکر و خیال بی ربط دارم. به جهنم! این هم از آن تصویر‌های مزخرفی است که می‌آید و می‌رود و آمدن و رفتنش هم انگار به همه مربوط است جز من. مگر مرض داشته باشم که فکر کنم بهش!

 

 

 

 

دلم می‌خواهد جایی نشسته باشی، محکم، و من سر بگذارم روی شانه‌ات…..

سپتامبر 20, 2007

فعلاً که بدهکارم! اینم یه جورشه. گرچه که هر دفعه فکر می‌کنم بدهیام صاف شده و چند وقت بعد دوباره از یه جای دیگه یه بدهی دیگه می‌زنه بیرون، ولکن به این هم یواش یواش عادت می‌کنم.

 

 

اوضاع نابه‌هنجاری دارم. جز اون بخشش که مربوط به بودن بعضی آدمای دور و ور و نزدیکه، بقیه‌اش به افتضاح می‌زنه. تپش قلب کلافه‌ام کرده. اوضاع هم قمر در عقربه. دستم به درس خوندن نمی‌ره. کار هم راه نمی‌افته. آب می‌خورم و راه می‌رم و نفس می‌کشم و زیر آفتاب تیغ تابستون عرق می‌کنم. تا اینجای زندگی رو خوبم. بعد که می‌شینم، تنگی نفس و تپش شروع می‌شه. جای شکرش البته باقیه که این دفعه این جوری ظهور کرده و دوباره تبدیل به کهیر نشده!

 

 

می‌گم ایمیلم جواب نداشت؟ می‌گه نه…..خودش جواب بود! رو این حرف دیگه نمی‌تونم چیزی بگم.

 

 

 

 

 

 

 

یکی نیست بگه وقتی حرف قابل وبلاگ نوشتن ندارم، چه مرگمه پست آپدیت می‌کنم؟؟؟؟؟

سپتامبر 15, 2007

همه‌ی چیزی که این روزا می‌خوام آرامشه. از اون نوعی که مخصوص منه. چیزی که بقیه بهش نمی‌گن آرامش ولی من رو به شدت آروم می‌کنه. شلوغی و حضوری که بی دنگ و فنگ باشه و درگیرم نکنه. فقط از بودن آدما و اتفاق افتادن ماجراها لذت ببرم. یه مسافرت بی برنامه‌ی هشلهفت. یه جمع شدن که کسی زورکی نیومده باشه و کسی معذب یا غریبه نباشه و کسی رو اذیت نکنیم. یه کوه حسابی. بی نق زدن، بی هیچ اتفاق غیر مترقبه، بی عجله. یه سینما رفتن کش دار. که فیلمش خوب باشه و بعدش پیاده راه بیافتیم توی خیابونا و بحث کنیم. دلم آدم دیدن می‌خواد. حرف زدن می‌خواد. بحث کردن و کل انداختن می‌خواد. نشستن و داستان خوندن می‌خواد. دلم بعد از مدت‌ها دوباره توی جمع نزدیک جایی بودن و شلوغ کردن می‌خواد.

 

 

 

 

 

اما حالا که در دسترس نیست بیش از همه چیز یه دوره‌ی پیاده راه رفتن‌های طولانی می‌خوام. دلم صدای باد می‌خواد. بارون می‌خوام و بیشتر از بارون، بوی بارون دلم می‌خواد. بوی خاک نم خورده. صدای کلاغ توی عصرای خنک پاییزی. دلم غروب توی خیابون رو می‌خواد که منتظر گرگ و میش دم افطار باشم. دلم کز کردن و حرف زدن توی مقبره‌ی پشت دانشکده رو می‌خواد. دلم چارزانو نشستن و درس خوندن توی تاقچه‌های کلاسی رو یم خواد که تو جدی اون طرفش نشسته باشی و متن بخونی.

 

 

دلم چیزای دور از دست هم می‌خواد. روپوش مدرسه ام. نون خامه ای توی راه برگشتن. چایی پشت پنجره‌های قدی دانشکده‌ی شما. تنگ نشستن توی اتاق تو. دلم یه اس‌ام‌اس بازی مبسوط آخر شبی می‌خواد. یه به زور بیدار موندن تا صبح. یه چت حسابی. با عکس و بی دعوا. دلم وبلاگ نوشتن بی حساب و کتاب می‌خواد. دلم می‌خواد جایی باشی با دسته‌ی همه داستان‌هایی که تو یه سال گذشته نوشتی و بخونی و بشنوم و حرف بزنیم. همه‌ی حرفایی که هیچ وقت فرصت زدنشون پیش نیومد.

 

 

 

 

*

 

جلد آبی انگلیش گرامر این یوز یعنی که باید از امشب شروع کرد. بی شلوغ کردن و این ور و آن ور جار زدن. همه‌ی آنهایی که باید بدانند، باید خبر داشته باشند، باشد حواسشان باشد را خبر کرده ام. دیگر کسی نمانده. کاش سیامک بیاید. نه که کمکی کند اما بودنش و نزدیک بودنش کلی ارزشمند است برای این وقت‌ها. انگار جلوی چشمم که باشد یادم می‌ماند باید چه کارها کنم.

سپتامبر 13, 2007

دسکتاپم را گذاشته ام این. برای حال و احوال الانم خیلی خوبه و درست!

 

یه عالمه اتفاق جالب می افته در روز که دلم می خواد تعریف کنم و راجع بهشون بنویسم. اما نمی دونم که چقدر مجازم حرف بزنم. حال و حوصله ی اسم عوض کردن و مکان تغییر دادن و جنسیت جابه جا کردن هم ندارم. لال بشم راحت تره! الان به شدت حس اسکرین سیور* ویندوز رو دارم که می چرخه و می چرخه و گاهی می خوره به یکی دیگه که اونم داره می چرخه. به سرعت باد دارم تغییر می کنم و آدمای دور و ورم هم. و البته شرایط حاکمه!

 

 

 

می گم یه فایل دارم که به دردت می خوره. احسان می گه شب میام نت ازت می گیرم. می گم به همین راحتی؟ فکر کردی! بنزین بسوزون بیاد در خونه مون بدم بهت! مرض آزار دارم. نه که بخوام احسان رو اذیت کنم، بیشتر مرض دارم که دور از دسترس باشم. از توی ویترین و اولین قفسه ی دم دست بودن خوشم نمی یاد. نمی دونم خوبه یا بد. بیشتر حواسم الان پیش اون روزه که وسط اون همه کتاب خاک خورده به پیام گفتم دلم می خواد چیزی بخونم که جلوی چشم نباشم و اون بیچاره هم نپرسید که چرا همچین نظر ابلهانه ای دارم!

 

 

 

رها اومده بود و حرف می زد. تند تند و پشت سر هم. اگه پای تلفن نبود هیچ وقت چیزی نمی گفتم. می ذاشتم همین جوری ساعت ها حرف بزنه. دلم به شدت برای حرف زدنش تنگ شده. برای صداش. برای ابراز احساساتش.

 

 

 

 

 

 

 

 

*:mystify

سپتامبر 11, 2007

+

گاهی حتی نگاه هم همین طوره.

سپتامبر 11, 2007

من نشسته‌ام اینجا زیر سایه‌ی خدا! توی چاردیواری اتاقم که استثنائاً مرتب است اما تا خرخره‌اش فکر و خیال پر شده و روی قفسه‌ی سینه‌ام سنگینی می‌کند. گیج گیجم. چیزی برای شیرین خریدم. اندازه است. این خودش هم دردسر کم می‌کند و هم زیاد. از دردسر فکر کردن به امروز و فردا می‌بینمش وو هنوز چیزی نخریده‌ام کم می‌کند و به ماجرای این که بعد از قرنی می‌بینمش و حالا چه می‌شود اضافه.

 

 

*

 

هی می‌گم من ادا اطوارای خودمو دارم. سر کردن و تحمل کردن من کار سختیه، هی شما دوتا بگین خودتو دست کم می‌گیری. اون از جیم شدن دیروزم که نیم ساعت نشستم و حتی قبل از این که اون یه نفر آشنای دیگه‌ی من توی جمع بیاد بلند شدم و رفتم، اینم از تلفن کردن امشب که بعله گفتن وسطش و جواب دادن به سوال کسی، باعث شد نادیا بگه مزاحم نمی‌شم و خدافظ. تازه این همه اش دوتا مثاله تو بیست و چار ساعت. و تو خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل.

 

 

*

 

تو که این وری نمی‌یای. می‌نویسم که خودم یادم بمونه. یادم بمونه که دیگه تلفنی باهات بحث نکنم. نمی‌تونم بدون حضورت چیزی بگم. نمی‌فهمم. ذهنم جمع نمی‌شه. پرت و پلا می‌گم و هم خودم کلافه می‌شم و هم تو رو ناراحت می‌کنم. باشه همه‌ی بحث‌های جدی واسه وقتایی که می‌بینمت. یادم هست که خیلی کمن ولی نتیجه‌شون بهتره.

 

 

*

 

کار آدم که غلط گرفتن از نوشتن بقیه باشه، از نوشته‌ی روی چـس‌فیل هم غلط می‌گیره. از روزنامه و تراکت تبلیغاتی، از تابلوی باجه‌ی بانک. خوب می‌شم فکر کنم!

 

 

*

 

پاشم برم کاغذ بکشم به جعبه کفش. برم مشق بنویسم. برم کتابامو جمع کنم. نقشه بکشم. بالاخره تصمیمم رو گرفتم. بدون ابلاغ به آدمای طرف مشاوره. گرچه که نتیجه‌اش ظاهراً برخلاف نظرات اوناست، ولی در واقع مجموع حرفاییه که توی این یکی دو ماه زدم. و البته ماخوذ از سابقه‌ی این که خودم تصمیم بگیرم بهتر از اینه که به راهنمایی بقیه عمل کنم. تا اول مهر زیاد نمونده و می‌دونم که عین همیشه مداد که بگیرم دستم و شروع کنم خدا خروار کار و دردسر سرم خراب می‌شه. منتها دیگه وقت نیست که بخوام به کاری برای بقیه برسم. منم و خودم. کارم و تعهدم. عید که بشه باید خر هر سه تامون از پل گذشته باشه که جایی برای کش آوردنش نداریم.

 

 

باشد که به راه اصطخری روم!