توی خونه میپلکم. جمعه ظهره و همهاش ده دوازده ساعت مونده. بابا میپرسه مگه ناهار نمیخواستی بری بیرون؟ میخندم. میگه کسی باهات نیومد؟ من بیام؟ میگم مامان آلبالوپلو پخته باشه و من برم غذای بیرون بخورم؟ حرفا میزنیا! میخنده. کلام لازم نیست. مدتهاست که چپرتی مثه این هم منظور من رو میرسونه. بدجور هوای ده ِ نازی رو کردم. خوش که نمیگذره هیچ، اگه بد هم نگذره باید کلاه رو انداخت آسمون هفتادم. ولی دلم صدای جوب آب میخواد. دلم آسمون شب کویر میخواد. دلم بادی که بپیچه لای شاخههای نارون میخواد.
دلم خیلی غلط میکنه میخواد!
فردا صبح میرم شرکت سر کار، حالم بهتر میشه.
نه احسان خدایگان بود و نه من بنده. این ته موندهی یه چت آخر شبه. خدا میدونه کِی بوده و من دنبال چی میگشتم. اما هرچی بوده لابد حسابی شاکی بودم!
من: عجب!
من: خوابم میاد.
احسان: و خداوند فرمود: ای بنده من، من عقل را در بدنت گذاشتم تا وقتی که خوابت میآید بروی بخوابی.
احسان: دیگر مشکل خودت است که ازش فرمان نمیگیری ای بنده.
من: و بنده فرمود: خدایا تقصیر من چیست که این سایت لعنتی دانشگاه دیر باز میشود و من ساعتی است که در انتظارم؟
احسان: و در روایات آمده است که خداوند فرمود: ای بنده، ما عقل را در وجودت نهادیم تا به آن نیک عمل کنی و از برای آن ایدیاسال خلق کردی، دیگر به ما دخلی ندارد که هم سایت مکتبخانهتان درپیته و هم دایلآپ کانکشنتان.
من: بنده پرسید خدایا چرا مرا به این دانشگاه قزمیت انداختی کنون چنین درگیر نمرهبازی باشم؟
احسان: و خداوند فرمود: ای بنده، من تو را نیکسرشت آفریدم و نه از روی جبر بلکه از روی اختیار پا به مکتبخانه گذاشتی، آیا غیر از این است؟ و درک کنند مومنان خردمندان.
من: بنده پرسید خداوندا کدامین اختیار؟ نه ما را به زور فرمان به خواندن دادند و به جبر در این مکتب افتادیم که تستی بالاتر یا پایین تر جایی دیگر؟ و نه به جبر میآییم و میرویم و زندگی میکنیم همی؟
احسان: و خداوند فرمود: سخت عذاب دهیم ناسپاسان را.
من: بنده پرسید نه تو مهربان و عادل بودی پرسشگران را؟
احسان: و خداوند فرمود: آیا برای شما زندگی را نیک و با آرامش ننهادیم؟ آیا از برای شما زمین، آب و درختان را نیافریدیم؟ پس درک کنند مومنان و خردمندان.
من: بنده گفت خدایا چه ربطی داره؟ نصفه شبی قاطی کردی! من چی میگم تو چی جواب میدی.
نشسته بودم توی حیاط. پشه دو سه جای دستم رو زد و عاصی شدم و برگشتم تو اتاقم. هوا خنک نیست اما برای راه رفتن محشره. هوس یه پیادهروی آروم کردم. با حرف زدن. با بحث کردن. با خندیدن و شوخی کردن. عصر میخواستم برم کوه که نرفتم. فعلاً نشستم تو اتاق و برنجک میخورم و حرف مفت میزنم واسه خودم. آهنگ مرحمتی ژاسمن هم هست و به قانون آهنگ گوش کردنای من روی ریپیت. منتظرم. شب مهمون داریم. نه از اون مدلای رسمی. خودمونیم. منتها حوصلهی حرف زدن ندارم. و خوشبختانه لزومی هم به حرف زدن من نیست. میشه بشینم و نگاه کنم و بخندم و چایی بیارم و استکان جمع کنم. کسی با من کاری نداره. کسی به من نگاه نمیکنه. اگرچه که این فقط نرمال این جمع بودنه و من زیادی در این موارد خوششانسم. یهو میزنه منو میذارن رو میز و بحث شروع میشه. کارم و درسم و زندگیم و شوهر کردن یا نکردنم. عادیمه ولی حوصلهاش رو به هیچ وجه من الوجوه ندارم.
بابا به شدت ذوقزده و خوشحاله از این که درسم داره تموم میشه. و هر بار که میپرسه و سراغ بقیه رو میگیره و میگم که از یه سال تا دو سه سالشون مونده، میبینم که چشماش برق میزنه و دعا میکنم به جون اون که نذاشت ترم قبلم رو حذف کنم. یادم نرفته چه پدری ازم دراومد تا تموم و پاس شد ولی ظاهراً که میارزیده. لااقل تو این دو سه سال درس خوندن من یه چیزی شد که خوشحالش کنه. نه که واسه بابا خونده باشم، ولی فقط هم برای دل خودم نبود. از اینجا به بعدش هم نیست.
میای امشب یا نه. نمیدونم. ممکنه بیای و بشینی رو به روی من و نگاه نکنی. یا کنارم. چشمای امین به شدت ناظره و چار دنگ حواسش جمع. مثه دیروز که کارش داشتم و پرسید نکنه تو رو میخوام و فیلما بهانه بوده. شاید هم نیای. بی اهمیت نیست برام، اما باید باشه.
بیرون تاریکه. پرده هم کناره و عکسم افتاده توی شیشه. بابا از پشت پنجره رد میشه و میبینه که دهنم میجنبه. میخنده و دنبال همهی شوخیای این یکی دو هفته میپرسه شکلات میخوری؟ یه مشت برنجک میریزم تو دهنم و یا سر اشاره میکنم که آره. توی شیشه خودم رو نگاه میکنم. بالای موهام رو جمع کردم پشت سرم. غریبهام واسه خودم. دورم. چندتام. از این که قوز کرده و با تیشرت صورتی و موهای بلند نیمه مرتب نشسته رو به سفیدی مونیتور خیلی دورم.
همهی چیزهایی که شنیده میشن، هضمشون راحت نیست. بعضیا هیچ وقت به هضم رابع نمیرسن. بعضیا رو حتی نمیشه قورت داد. منتها من حالا خیلی وقته که انگار سرطان دستگاه گوارش گرفتم. خیلی حرفا برام سنگینن و گیر میکنند. دیر پایین میرن. دیر فراموش میشن. و قبل از این که کاملاً از بین برن، با یه چیزی دقیقاً شبیه جایگزین میشن. انگار که یه لوپ باشه و هی دور بزنه.
دو سه روز پیش که از در اتاقم رفتم تو و همکارم گفت پنجشنبه تعطیله، بعدش کلی به اَههه من خندید. تا دیشب هم من تنها کسی بودم که هی نق زدم و ناله کردم که من پنجشنبه خرواری کار داشتم. چرا تعطیله. آخر سر دیگه فرنوش دادش در اومد و گفت بابا نترس کافی شاپا و پارکا بازن. منم نق زدم که با کی برم آخه. کلی کار ِ مونده تو شرکت و دانشگاه داشتم که میره تا پنجشنبه هفته دیگه. الان که صبح چارشنبه باشه، تمرگیدم پای مونیتور و پیشبینی میکنم که تا جمعه آخر شب زندگی بر کدوم مداره. و هر چی بالا و پایین میکنم هیچی بالاتر از مدار دو سه درجه ازش در نمییاد.
دیروز از دهنم در رفت که بریم کوه. مامان گفت کی؟ گفتم فردا صبح. صبح میگفت نرفتی که پس! در منتهای خری میخندیدم که با کی برم آخه؟! سه روز تعطیل آخر هفتهی رو به آخر تابستون همه مسافرتن! فقط منم که دعا میکنم کاش تعطیل نباشه برم سر کار، سرم گرم باشه! تازگیها باور میکنه طفلکی. خودش میشمره و سراغ ملت رو میگیره و میبینه که نه، انگار واقعا اوضاع همین جوریاست.
گاهی وقتا هم هست که مثه الان گله و به سبزه هم آراسته میشه. تعطیلی به این گندی، گوشمم درد میکنه و پیادهروی با موسیقی تعطیله. گر به همین منوال باشه، که چشمم جور دیگهاش رو آب نمیخوره، احتمالاً خونهام و فیلم میبینم و کتاب میخونم. تو هوای ملس و نیمه گرم تابستون!
و اینجاست که باید گفت انصافا من هیچیم به آدمیزاد نمیره! جهت اطلاع اونایی که یک در ده میلیارد از اینجا رد میشن و میگن چه بیربط، من نصف بیرون رفتنام چلهی زمستون و زیر برفه و درست وسط امتحانا. اون وقت یه همچین فرصتی میتمرگم خونه!
کیبوردم به شدت کثیفه. پرک گرفته. کار عکسا که تموم بشه خاموش میکنم و تمیزش میکنم. شاید هم روشن گذاشتم. با یه صفحهی ورد باز. هوووم. بدم نیستا!
صبح دنبال یه آهنگ میگشتم. اولین ترک دم دست، شب بود. همون آهنگ کذایی دو دیقهای. گذاشتم رو ریپیت و کلی مایهی مسرت شد که این بار هیچ حس خاصی نداشتم. نه غم، نه دلتنگی، نه افسردگی، نه خشم، نه حسادت. خوشحال شدم از این که دارم رها میشم.
اقای هنن دیروز اومده بود که خانوم دیروز چرا زود رفتی؟ من که رسیدم گفتن رفتی. گفتم که والا شما فرمودین صبح اول وقت. من یازده و نیم رفتم دیگه. گفت خــــب حالا صبح ما با شما یه کم فرق میکنه. دلم نیومد به پیرمرد بگم اون که تو رفته بودی ظهر اول وقت بود! خندیدم و رفتم کتابخونه!
شهرزاد نبود این دو سه روزه. منم که خدای دلتنگی. دیروز دیگه هیچی نمونده بود سر همکارش رو بکنم! بد جور دارم عادت میکنم به آدمای هم کار. خدا کنه که مجبور نشم تا قبل از زمستون ازشون دل بکنم.
*
سهراب نمییاد امشب اینجا. علیرضا بایکوته. رها و فرخ و کیان و نادیا مسافرتن. ژاسمن تازه برگشته. گلی نامرئیه. زهرا هست که اونم از ترس گرما در سنگر خانه پناه گرفته. فعلاً منم و حوضم! خدا کنه زورم برسه بقیهی جماعت بیبرنامه رو از توی غار بکشم بیرون و بفرستمشون گردش. به درک که مال خودم چه طور میگذره.
مسافرین محترم به مقصد زندگی شون پرواز کردن. ما موندیم و حوضمون. زندگی برگشته به حالت اول. اما من نمیدونم چرا گیج میزنم. نه میتونم بنویسم و نه میشه که حرف بزنم. دلتنگم. و نگران روزهای نه چندان دور آینده. بیست و پنج شیش روز و شاید هم کمتر وقت کف دستمه و میدونم که مثه برق از لابه لای انگشتام میریزه پایین. و تعهدی که باید انجام بشه. خوبیش اینه که مشغلهی اجباریم زیاده و بدیش اینه که سرگرمی اختیاریم خیلی کمه. و عجیبش و متفاوتش این که بحثهای تازهای داره پیش میاد که بیشتر مایهی خنده است و کمتر مایهی تفکر. منتها اونا که باعث فکر کردن میشه گاهی حسابی درگیرم میکنه. و من درست عین تیر پارسال، درگیر دور شدن از محافظه کاری و تعیین حد ریسک کردنم. خنده داره، اما دارم بزرگ میشم و بعد از مدتها دارم بزرگ شدنم رو میبینم. انگار که دوتا شده باشم. یکی که تغییر میکنه و یکی که از بالا داره تغییر رو میبینه.
دلم واسه وبلاگم تنگ شده. دلم واسه وبلاگ نوشتن تنگ شده. اما بد عادت شدم. دستم به نوشتن نمیره و دلم پیش نوشتنه! عین همیشه در منتهای تناقضم! نادیا میپرسید که چرا نمینویسم. کلی توضیح دادم که اینجا چی شد و بعد چرا رفتم وردپرس، و آخرش هم کلام رو به این ختم کردم که حالا هیچ کدوم رو نمینویسم!
سر نبش آخرین کوچهی قبل از شرکت یه خونهی دو طبقهی نه چندان قدیمیه که این روزا من رو بدجور پاگیر خودش کرده و هر روز راهم رو کج میکنم که از جلوش رد بشم. خوشگله و تمیز. هنوز نفهمیدم که چرا انقدر منو گیر انداخته، اما پیدا میشه بالاخره!
چراغ اتاق رو که خاموش کردیم و من دو تا پله رفتم پایین، سکوت ساختمون پرم کرد. هوا خیلی هم تاریک نبود. فکر میکنم تازه غروب شده بود. درست حس و حال بعد از غروب شبهای ماه رمضون، توی ساختمونای نیمه خالی، مثل دانشکده مون یا مدرسه رو داشت. جوگیر شده بودم حسابی!
مهمونی این دفعه به خیر گذشت. کسی بحث شیرین “نوبت من” رو پیش نکشید. کسی حرفی نزد. و من هم سر موقع بلند شدم. قبل از این که حرفای جاری ته بکشه و یکی من رو بذاره روی میز. گرچه که بی تردید بعد از رفتنم حرفی زده شده ولی اون دیگه به من ربطی نداره. به من مربوطش در این حده که با چپرت گفتن اعصابم رو به هم نریزن.
یه چیزی توی ذهنم بود که بنویسم. یکی از همین نیمه داستانهایی که در حداقل قابل قبولن و فرخ و رها مدام با من سر و کله میزنن که بنویسم. اما به تبع یه بحث دو سه ساعته، از اون حال و هوا در اومدم و موند واسه دور بعدی نیمه افسردگی در قنبرک نشستگی!
پا میذارم روی میزم و خودم رو میکشم بالا، روی طبقهی آخر بستهی جزوههای سه ترم پیشه. بیرون که میکشمش کتاب خط میخی ای که کپی کردیم چشمک میزنه و یادم میافته که اینم از سندهای تنبلی مفرطه و اون بالا دفن شده که من به خوشخیالی ادامه بدم. میام پایین و به روی خودم نمییارم!
روح من واقعاً کبوتر زخمی است
و ای شمایان که به راه خود می روید
هرگز او را نخواهید دید
ولی او صدای پای شما را بر زمین سخت
در تن خون آلود خود شنیده است
و صدای خنده تند شما
سکوت سهمگین جهان را
لحظه ای در چشم های او شکسته است
…..
بیژن جلالی
نا خوش اخلاقم. On the shores of an ancient sea رو گذاشتم و می دونم که وسطاش از اون مدلای اعصاب کش بیاره و برای الانم ای هم خوبه و هم بد. لال ِ لالم. رها دیشب در کمال تحویل گرفتگی اومده بود که بیا ناهار بریم بیرون. گفتم اخلاقم به این کارا نمی خوره. به فرخ هم که دو تا غر جانانه زدم گفت پاشو بریم بیرون. جواب همون بود. نمی دونم چه مرگمه. هر چی هست حوصله ی خوب بودن و بودن در شرایط معمولی رو ندارم مگه لزومی باشه. نمی تونم بخندم. از ته دل. بی عذاب وجدان نسبت به اونایی که حق دارند و در شرایط منن. می گذره این لعنتی. به چندین روش. از اومدن این مسافر و شلوغ شدن سرمون گرفته تا کمرنگ شدن ماجرا و درگیر شدن من که یادم بره یه چیزایی همیشه هستن و همیشه هم عذاب آورند….
هوم… یه جای کار رو درست میکنم و یه جای دیگه خراب میشه. ………
[بعداً سانسور شد.]
رها ببین. اینجاست که به خودسانسوری میخورم. هم الهام از این وری میاد و هم کیان. و هم خیلیهای دیگه – مثل تو- که هر دوتاشون رو میشناسن. و من نمیتونم بگم که چی این وسط آزاردهنده است. حرف از حلقم گذشته و تا پشت دندونام رسیده. نه جایی برای نوشتنش دارم، نه برای گفتنش. فرخ انقدر دوره که پای تلفن بیشتر از حالا خوبی و زندهای چیزی نمیتونم بگم و تو انقدر نزدیک که نمیتونم اساماس بزنم و وراجی کنم.
ماراتن شادی از پنجشنبه شروع میشه. شایدم از چارشنبه. خوب یا بد، خسته یا سرحال، هرچی که باشم باید بخندم. باید مرتب باشم. خوشحال باشم. باید کفش پاشنهبلند بپوشم و برقصم. باید چایی بریزم و گوشم رو روی شوخیها ببندم. باید زود برگردم خونه، همراهی کنم. باید رو سفت کنم که نمیرم و میمونم. مهمتر از همهاش اینه که باید یادم باشه ته این بیست روز خسته نباشم. اون وقت، بقیه هم دلتنگند و هم خسته. جای برای این نیست که من هم ببُرم.
زنگ میزنم به نادیا و حرف بگو و بخندهای دیشب رو میزنه. میگه بچهها تعریف کردن و خودش گفته اگه تو اون وضع جای من (من یعنی میترا!) بوده طرف رو قیمه قیمه میکرده. میخندم. تو دلم میگم قیمه قیمه. خوبه…. درآمد کبابی هم بد نیست. بهتر از کار نشره!
مامان قبل از این که در رو ببنده گفت ما رفتیم. خوش باش. هر شیطنتی هم میخوای بکن. فکر کردم یه ساعت خب کم هم نیست. چی کار میشه کرد؟ چی کارِ در سکوت میشه کرد؟ با قید سکوت، فیلم دیدن و آهنگ گوش کردنِ با هدفون و بیهدفون پرید. کتاب؟ نه… حوصلهی فکر کردن ندارم. اینترنت؟ صبح رفتم. خبری نبود. هیچ جور ابزار کارِ دستی ندارم. نه مقوا نه سوزن نخ نه میل و کاموا. آشپزی؟ تکلیف ناهار معلومه. میمونه تلفن، با فاکتور گرفتن از همهی اونایی که نیستن یا در بیست و چار ساعت گذشته باهاشون حرف زدم. زنگ میزنم به زهرا: وراجی خونم اومده پایین. حرف بزن!
من دیوونهام!
کلیات سعدی روی میزمه. از اون شبی که غزله رو برای فرخ نوشتم. میرم و میام و هی ورق میزنم به غزلیات. نمیشه. زیادی عاشقانه است و به روزگار تنهایی من نمیخوره. یادم میافته که نصف غزلهای سعدی توی مواعظه. خب این جوری احساسش بهتره:
اهل دانش را درین گفتار با ما کار نیست
عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه ایم
نیما مکافات اینجاست که من باید جواب کسی رو بدم که اجازه ندارم توضیحی هم بهش بدم. گفتم دعوا کردیم و قهریم. تا کی باور میکنه رو نمیدونم…
هر روز میگم دیگه میشینم به فیلم دیدن. هر شب میگم فردا. یادمم هست که سه تا فیلم از نادیا خواستم و دو تا از فرخ و هفت تا هم ژاسمن آورده و تازه این وسط امین هم مدعیه که فیلم اگه داری زود ببین بعدش بده به من. احتکار نکن.
راکدِ راکدم.
ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند که من رو به عربده کشیدن برم. از سر صبح که شروع میشه هی به روی خودم نمییارم. میگم همین یکیه. الان بهتر میشه. الان درست میشه. حالا میرم فلان کار رو میکنم که حالم خوب بشه. و نمیشه. هی بد تر و بد تر و بدتر میشم. انگار یه روزایی یه حکم گریه زاری رو پیشونی من خورده که بالاخره باید اتفاق بیافته و ردخور نداره. نمیدونم چرا یاد نمیگیرم همون سر صبحی عرم رو بزنم و کار تموم بشه.
فردا خونهنشینم. از همین حالا میتونم پیش بینی کنم که چه طور میگذره. از اون مدلا میشم که دلم نمیخواد از سر جام تکون بخورم. نمیخوام از در خونه برم بیرون. بعد هی زرپ و زورپ ایدهی متحول کنندهی اخلاق میرسه. آخرش منم خر میشم راه میافتم با یکیش میرم و بعد هم پشیمون میشم. نه کتاب میخونم نه فیلم میبینم نه آشپزی میکنم نه هیچی. هیچ قول و قراری هم از الان فایده نداره. میشناسم این اخلاق گندم رو. شبم بساط لباس اتو کردنه و احتمالاً مهمون زورکی و خواب تا فردا صبح. شبنه هم کلاس و سگدوی به موقع رسیدن و کلکل با رئیس محترم.
پیاماس چقدر میتونه کش بیاد؟ پنج روز؟ ده روز؟ پونزده روز؟ بیست روز؟ یه ماه؟ یه سال؟ یه عمر؟
به شدت نیازمند مسافرت بیمدعیم. حتی یه چیزی مثه اسارت آخر شهریوری پارسال هم بد نیست. به درک سه ساعت تو راه میخوابم و با آژانس برمیگردم که مزخرف نشنوم.
سرم رو بلند نمیکنم که قاب بالای سرم رو نبینم. میخندیم توش. میدونم. الان وقت خنده دیدن نیست. بیشتر ترجیح میدم یکی بشینه رو به روم زار بزنه که منم روم بشه و گریه زاریهای خودم رو بکنم.
آهنگ رنود رو میذارم. روی ریپیته و حالا حالاها میخونه و دور میزنه. از این یکی هنوز هیچ خاطرهی بدی ندارم خدا رو شکر! دیر نیست البته که یه چیزی هم واسه این پیدا بشه. یه آدم، یه اتفاق، یه حرف مفت، یه خاطره، یه خل و چلی که از این خوشش بیاد.
نیومدین. دور از انتظار نبود البته. منتظر هر دوتا جواب منفی بودم. دیگه یه چیزایی برام عادی شدن و قابل پیش بینی. زندگی من انقدرها رو به راه و منظم نمیچرخه که توی ده روز شیش دفعه ببینمتون. باید یه جایی لنگش رو بزنه. گرچه که همچنان فیگورتیم!
دلم یه قهوهی اساسی میخواد. داغ. انقدر داغ که حتی دهن من هم بسوزه.
سگم. این روزاست که یه پاچهی اساسی از یکی بگیرم. دفعه ی بعد کسی بیاد بگه “من تنهام”، با کمال میل یکی می خوابونم در گوشش.
کاری سخت تر از کادوی تولد خریدن واسه آزاده در جهان نیست. من چی بگیرم که بتونه با خودش ببره؟!