مامان میپرسه چند نفرن؟ میز رو چه جوری بچینم؟ از توی آشپزخونه میگم دو نفر دیگه. فکر میکنی دخترای اونا شب جمعه بی دوست پسراشون میشینن توی خونه که حالا بیان اینجا؟
چشمم رو البته روی نگاه مامان میبندم. دیدن نداره. میدونم چی داره میگه!
*
لازم نیست حتماً اول مرداد باشهها! سوم چهارمش هم قبوله. حالا یه روز هم نشد، وقایع خوب رو توی دو روز پخش میکنیم!
اونجا، جلوی قفسهی ادبیات چشمه که وایساده بودم، فرخ کتاب میدید و من فکر میکردم یه سال هم خودش کلی وقتهها، حتی اگه زود گذشته باشه! نگاه میکردم به این که تک و توک توی هر طبقه ای یکی دوتا رو خوندم و لازم نیست هی عین بز اخفش سر تکون بدم و بگم میدونم خوبه و شنیدم راجع بهش ولی…. نخوندم. فرخ که چرخید و سراغ هزار و یک شب گرفت، من چشمم روی ناتور دشت نجفی قفل شده بود. با خودم فکر کردم خوندمش بالاخره. فکر کردم دیگه لازم نیست اگه کسی کنارم بود هی رنگ عوض کنم که نکنه بگه “اینو خوندی؟”. حالا میتونم بگم آره و خوشم نیومد و ….. چی گفتنش مهم نیست. مهم اینه که بالاخره از اون کمای لعنتی بیرون اومدم. مهم اینه که میتونم حرف بزنم. که حرف برای زدن دارم.
*
به تعبیری اون که میترسیدم سرم اومد. البته خیلی خیلی کمرنگتر. حالا نوبت منه که جور خرابکاری یکی دیگه رو بکشم. و خب البته درک و اعتماد طرفم خیلی کمکم میکنه و سابقهای که هست، از رفتارا.
بالاخره یه چیزی پیدا میشه که من ازش بترسم!
*
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی، کم خویش گیر و رستی
حالا من این… باید…. . اونم….که…. . ای بابا!
اینم از اول مرداد. هیچی نشد. برای من هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. بد نبود. اصلاً روز بدی هم نبود ولی خب مسخره است که بگم خوب بود. کاملاً روتین یه روز زندگیم بود. تازه روتین یه روز تحصیلی ، نه یه روز تابستونی. کلاس، کتابخونه، کلاس، دریوریگویی، مکالمهی بیام دنبالت، پیاده برگشتن اپیزود آخر، تنهایی، مقالهی تحصیلاتی، شرط کارت و قرار نیمبند رو هوا که هیچ امیدی بهش ندارم، عصرونه/شام، اینترنت. الانم میرم لالا و فردا صبح باز هم این سگ دو، منتها با یه ورژن دیگه.
نشد. امسال هیچ غلطی نکردم. نمیکنم.
پارسال این وقت داشتم بلدوزروار مرگ در میزند وودی آلن رو میخوندم!
*
من از این پچپچهای آخر شبی و در گوشی میترسم. برم این ترس رو توی کدوم چاه داد بزنم؟ کی نیاش رو میزنه که همه بشنون من میترسم؟ من از این همه تلاش برای حفظ ظاهر خسته ام. فرسوده شدم بس که از این چشمبندهایی که به چشم اسب و خر و قاطر میبندن که فقط رو به رو رو ببینن، زدم به چشمم و سرم رو به خلبازیای روزمره و برم اینجا و چرا نرم و میخوام و اِ این کتاب و اون فیلم و فلان موسیقی گرم کردم.
…ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهو دادن به شبهای تار، ای بارون….
میخوره تو ذوق آدم وقتی عصر شنبهی بیکاری خوشاخلاقی سر کارنرفتگی زنگ میزنی به آدمای نزدیک و هیشکی محض رضای خدا نیست! یکی در انتظاره، یکی سر کلاسه و یکی تلفن ور نمیداره و بقیه هم انقدر دورن که تا برسن به تو شب شده. هین….الان کفشامو میپوشم پیاده راه میافتم. به یه جایی میرسم بالاخره دیگه! در سکوت، بی موسیقی و البته بی پول، بس که این چند وقته ولخرجیدم!
خوبه که علیرضا نیست باز بیاد نق بزنه تنها نرو.
شاید هم نرفتم. نشستم خونه. به سفارش ژاسمن فیلم نگاه کردم. شاید نشستم و حباب شیشهی سیلویا پلات رو خوندم. شاید هم جننامهی گلشیری رو. شاید آستین زدم بالا و بعد قرنی یه دستمال به ریخت کامپیوترم کشیدم و تمیزش کردم. شاید رفتم تو باغچه و یه کم عکس گرفتم. شاید اصلاً بچهی خوبی شدم و شیوهنامه رو نوشتم و نذاشتمش واسه آخر شب.
بیرون رفتن حال و حوصله میخواد. بی دل و دماغ که باشی هر مزخرفی زود حالت رو میگیره. بشینم خونه به نظرم بهتره.
نمیرم.
حرف شوخی و جدی به جایی رسیده که فکر کنم باید رسماً توضیح بدم و اطلاعیه صادر کنم. بعد این همه وقت وبلاگ نوشتن و خوندن، هنوز هم فکر میکنم که وبلاگ یه رسانهی عمومی مثل روزنامه یا سایت خبرگزاری نیست، یه جای شخصیه. به شدت شخصی. و در نتیجه نوعش و میزان پاسخگوییش بستگی تام داره به نویسنده و خواستهاش.
من میترا هستم و نیستم. این یه اسمه. یه جور هویت. برای کسی که فقط میخونه نباید فرقی داشته باشه که اسم چیه. اما انگار داره. این یه جور هویت هم دیگه داره دستوپاگیرم میشه. به نظرم بد نیست که این بازی یه نفره رو تعطیلش کنم.
پیدا کردن آدمای مخالف یا ناموافق سخت نیست. تلاشی هم براش نمیکنم. مینویسم همچنان. تغییری فعلاً توی شیوهی نگارشم قرار نیست رخ بده. تنها اتفاق اینه که از اینجا به بعد کامنتینگ وبلاگم تعطیله. گرچه احتیاجی برای توضیح نمیبینم اما فکر کنید که یادداشتهای یکی رو کف اتوبوس پیدا کردید و دارید میخونید، بی هیچ احتمالی که بفهمید صاحبش کی بوده. توضیح بیش از این اگه لازمه، ایمیل بزنید.
پ ن: رها، این ادامهی گپ امروز نیست. واکنش به نظر چند روز پیشت هم نیست. باید نوشته میشد. همین.
تلفن را میگیرم دستم و میآیم توی اتاق. شمارهی اولی طبق معمول نمیافتد. دوباره زنگ میزنم و میشنوم که بعداً حرف میزنیم. این یکی را حساب نمیکنم. بعدی جای دوری است. آنقدر دور که طول بکشد تا بیافتد و صدای زنگ بشنوم. میپرسم که چه طور است و وسط منمن کردنش، اضافه میکنم خالی نبند. راست میگوید و من پی نمیگیرم. و چون پی نگرفتهام و جملهی بعدی هم روی هوا ول میشود، حرفی برای گفتن، جز چهطوری و چه خبر نمانده است. کشش نمیآورم که کار به جاهای باریک بکشد. همین که هست و جواب میدهد بس است. هیجانزدهام.
شمارهی دیگری میگیرم و جواب نمیدهد. قبل از این که شمارهی بعدی را بگیرم، آن اولی پیدایش میشود. میگویم مرخصم و میگوید که الان هم وقت این است؟! میخندیم و حرفی میزنیم و قراری میگذاریم. میرویم سر همان بازی یک و پنج و سابقه. کار به رقیب بودن و نبودن میکشد و نتایج به دست آمده و نیامده. جدّی در کار نیست. همهاش حرف است و شوخی و چیزهایی برای پوشاندن آنها که نباید رو بیایند. هم من دارم و هم او. وعدهی کتاب میگیرم و وعدهی فیلم میدهم. سراغ کسی را میگیرد و حرفهایتر از من سوال میکند. خبر دارم و خبرم کافی است. میگویم که فلان متن را خواندهام و ندید از روی توصیف من میگوید مال فلان سبک است. اظهار نظر میکنم که نه، و بعد میفهمم که چرند گفتهام!
مینشینم پای مونیتور و صفحههای انکارتا را بالا و پایین میکنم. فکر میکنم که دیگر حتی شده برای نجات دادن این شش گیگ هاردم، باید دیویدیپلیر بخرم. و پشتبندش هم این که باشد برای روزگاری که اساسیتر از این حرفها دستی به سر و روی کامپیوترم بکشم. تلفنم زنگ میخورد. برای صدم ثانیهای فکر میکنم آن است که جوابم را نداده. و فکر میکنم که باز هم ماجرای آرزوهای کوچک است. ماجرای آرزوها هست اما مخاطب کسی دیگر است. حرف میزند و سراغ میگیرد و من ناله میکنم از دست آزارهای دائمی دانشگاه و میدانم که این یکی لااقل میفهمد چه میگویم. دلگرمیام میدهد به این که من که سرم گرم است و کار میکنم و درس میخوانم و اینها همهاش کلی خوب است. میگوید امروز جایی بوده و ناله میکنم که من همانجا دلم برایش تنگ شده. اما زمانمان یکی نیست و نمیتوانستهام ببینمش. حرف قراری را میزنیم که من نرفتهام و بقیه بودهاند. که بد هم نبوده است. و این که ممکن است آن جماعت تکرارش کنند. میگوید که میسپارد خبرم کنند و از شادی قند در دلم آب میشود. خبر بعدی جور دیگری است. از آنها که خوب است و بد است و من هم آن وسط کارهای نیستم. برای او که خوب است، یا حداقل باید باشد و همین کافی است و برای من هم خوبش میکند. با وعدهی ذخیرهی فیلم برای شبهای گرم تابستان.
وسوسه میشوم که باز هم امتحان کنم. این بار گوشی را برمیدارد. با صدای آرام آخر شبی، با لحن دور و گرم. همهی اینها را میشناسم . میپرسد که چرا نیستم و توضیح میدهم که کجا میتواند پیدایم کند. نوبت من است که بپرسم او کجاست و جوابی که ندارد. سعی میکنم گوشه و کنایه نزنم اما آخر سر باز هم از دستم درمیرود. این حرفها زیادی پشت دندانهایم مانده اند. تلخ شدهاند. بو گرفتهاند. میگوید که به فکر کاری بوده که باید انجام شود و میگویم که من هم اصلاً به دنبال همان کار آمدهام. و سراغ میگیرم. که بشنوم. که نمیشنوم و میماند برای بعد.
منتظرم.
راه میروم و حرف میزنم. مینویسم و فکر میکنم که رها میخواند و دادش درمیآید. مینشینم پشت میز و به عکس توی قاب نگاه میکنم. چشمم به تلویزیون است و گوشم به صدای گوشی و انتظار اساماسی که نمیرسد. فیلمها را جا به جا میکنم و دلم برای آن دخترک تنگ میشود. زندگی میکنم. تلاشی هم نیست. برای این جور زندگی. خودش پیش میرود. من فقط سعی میکنم یادم بماند که چه طور میگذرد.
توی تقویمم دنبال انتخاب واحد پارسالم میگردم. از جای آن روزها یک کلمهی چهار حرفی سرک میکشد و خودی نشان میدهد. گذشته از روزش. از آن سیزدهم تیر پارسال که مثل جوجهی گربه دیده با ترس و لرز تلفن کردم که “حمل بر بی ادبی نباشد”. و تو میخندیدی که این “حمل” را دیگر از کجا آوردی. یادت هست؟
آن وقت که پای تلفن داشتم حرف میزدم و تعریف میکردم، گفتی حواست به این است که چقدر کم همدیگر را دیدهایم و چقدر زود یک سال شد. جدی نگرفتم. با خودم فکر کردم که خیلی هم کم نبوده. اما حالا که حساب میکنم، انگشت هم زیادی میآورم. غیر قابل انکار است که ندیدهایم هم را. و جدیتر از آن، که بدون دیدار هم میشود بود و دوست بود.
راستش دلم میخواست بهتر از این، دور زدنش را به یاد میآوردیم. اما چیزی ته دلم میگفت که شدنی نیست. همان که تو هم تاییدش کردی. همین هم خوب است. حداقل بهتر از هیچ.
خستهام. یکهو همه چیز تمام شد. همهی انرژیم ته کشید. یادم رفت چه میخواستم بنویسم. جملههای مثلاً مرتبشدهام تو هوا پخش شدند. تو گفتی که رفتی. رفتنی هم نیست. برمیگردی. اما جملهی رفتن که نگرانکننده باشد، حتی من بیربط را هم کلافه میکند. یادم رفت که از صبح یک جعبهی گنده شیرینی خوردیم و هی حرف عروسی زدیم. برای اولین بار یک جای “امن”. بی خالهزنکبازی نسبت به ترشیده شدن من. اما یادم هست که آن “دختر اسپانیاییه” آمد در ثالث و با من دست داد. با دامن قرمز و روپوش سفید. بدل فریدا بود. با ابروهای سیاه و صورت سبزهی خوشرنگ. بوم کم داشت و دیهگو. دیر هم نیست البته. یادم نیست چه طور از جلوی خردهریزهای یونیسف و قر و قنبیلهای فروشی رد شدیم. فقط گلسینهی سبز تازهای از آن شش هفت متر یادم مانده. بالا که نشستیم دور میز صورتی و رو به تصویر مستند بیبیسی، تو نبودی. من رو کردم به پنجره که توی پیادهرو ببینمت. هنوز مرض داشتم که تا به آنجا نرسی نگویم کجاییم. اما بعدتر شک کردم به حواسم و فکر کردم توی خیابون نایستاده گفتی شما برید، من نمییام. چه برسد به آن که معطل هم بشوی. و پیغام دادم که ما ثالثیم. و نگفتم توی دلم هم حتی که “بیا، تو ثالث ما میشوی”. فریدا حرف میزد. میپرسید و میپرسیدم و جواب بود و نبود که میشنیدیم. پرسید از این زخم کذایی تازه و گفتم که چه شاهکاری زدهام . گر گرفت که “چرا؟” و جواب ساده بود. کی حوصلهی بیمارستان و بخیه داشت. بعداً که خواندم آن یکیمان از زخمهای گوشتآورده و قصههایشان نوشته کلی خندیدم. حیف آن پینوشتی که نمیشد من هم زیرش بنویسم بیا ببین چه مسخرگیای زیر گوشتاضافهی این بند انگشت من خوابیده. آمدی. با پاکت سیگار و خواستم بگویم نرو پی زیرسیگاری که رفته بودی. نگاه، هشدارم داد که برندارم اما دلم نمیخواست روی میز باشد. توی کیف من راحتتر به صف منتظر میماندند. لااقل یکی دو ساعتی خیالشان راحت بود که نوبت هیچ کدامشان نمیشود. دنبالش که آمدی سر شیطنت بودم. اما بی حال و حوصلهی دلگیر شدنت. زود وا دادم و پاکت را پس گرفتی. و چقدر هم که به نق نق من گوش کردی. ترس از تو نبود که به قول خودت عادتی هم نبود. هراس آن یکی بود که سر تو خراب میشد. نشستی که به حرف زدن، قصه شروع شد. از همهی آنها که گفتیم و جملههای پراکنده، یکی سیر گپ یادم میآید که با جمعتان و جمعشان و لزوم و دلیل شروع شد و به طرح رسید و یکی نـَههای بلندی که من و فریدا میگفتیم و نگاه تو هشدار میداد به حواسی که از بقیه جمع کردهایم، یا شاید پرت. ساعت فریدا روی میز بود. بعد دستبندش آمد و جملهی من که یکی یکی است؟ بعدی کدام است؟ و جوابش که به انگشترم فکر میکنم. آن هم به وقتش آمد. روسری آبی زن کناری هم بود.
مشوشم. فکر میکنم به عصر نیمه خوب و نیمه خرابی که برایت ساختهام، یا حداقل فکرش را میکنم. جملهها جمع نمیشوند توی ذهنم. مرد مودب بود. آنقدر که اول پرسید پولتان را پس دادم؟ و من فکر کردم که چه عجب کسی حواسش جمع بود. چشمم میز خالی را میبیند و شما که نیستید. دلم میگیرد و میآیم که بگویم چرا کیفم را برداشتی؟ خوشم نمیآید… که میبینم میخندی. فراموش میکنم و و گردنبند منجوقی چشمم را میگیرد. حرف زن را میزنی که بین قفسهها تکیه داده بوده و میگویم نخند که این کار دائم من است. باور نکردهای، یا توجه. فرقی نمیکند. پایین حرف کتاب سینگر میشود. یاد چارلز میافتم و حرفی که میخواستم بزنم و پیش نیامد. بیرون که میرویم و فریدا که میرود، بحث را کش میآوریم، تا جایی که من سوار شوم و بروم. قدمهایت برخلاف خیلی وقتها تند است و همان چهار قدمی که جلوی چشم من تنها میروی و من ایستادهام تا سوار شوم، کافی است برای این که ببینم هنوز مشغولی. دستم به تلفن میرسد. نیستی. باز هم. نیستی. آن یکی را پیدا میکنم و حرفی نمیزند و نمیپرسم و بقیه میپرسند که جوابی ندارم. این بار که پیدایت میشود، کار به خر بودنم میکشد. میروی. بی آن که بگویی میروم. تک جملهای میزنی، از آنها که اگر عاقل باشم نباید جواب بدهم. اما نیستم و به عادت مالوف میگویم بیا نت، راهی پیدا کنیم. و تو دوری. دورتر از هر نوشتهای و گپی.
حالا میدانی دلم چه میخواهد؟ شیشهرنگیهای وسط خانهی هنرمندان که باد به هم میزندشان و صدای جیرینگ جرینگ میدهند. این بار که بروم، گوشهای روی زمین مینشینم و فقط گوش میکنم…..
اینجوری گند می زنند به احوالات آخر شبی آدم. آخه رفیق نمی دونی این نیم خط مستاصلت چه به روزگار ده روز آینده ی من میاره تا خودم رو از این برزخ بکشم بیرون و تو بیای و پیدات کنم و حریفت بشم که حرف بزنی، جونم به لبم رسیده. جای این همه سکوت چیزی بگو….
اول از همه یه درخت میاد با یه قلب شیکسته و خورد شده. یادم نیست قبلاًها قلبه سالم بود یا از اولش همین جوری. اما الان که اصلاً خوشایند نیست…..