آوریل 25, 2008

حال و حوصله ای اینجا رو فعلا ندارم. نمی دونم، شاید مثه همه ی وقتایی که این حرف رو زدم فردا یه پست دو صفحه ای بذارم، شاید هم نه.

همین!

من مرده ی این پسورد پروتکت دیس پست شدم! این یعنی خدا خروار امکان درگوشی نوشتن. فک کن… همه دنبال گوگل ریدر و فید و شیر کردن مطلب می گردن، من دنبال تو پستو قایم کردنشون!

تازه این پیست فرام وردش هم به نظرم جالب میاد. احتمالاً دیگه صفحه بندی ای که جون می کندم تو ورد راست و ریس می کردم خراب نمی کنه!!!!!

مارس 29, 2008

انگار جدی جدی لال شده باشم. از قبل از رفتنم تا حالا که رسماً دهم فروردینه حتی یه خط هم ننوشتم که اسمش رو بشه نوشتن گذاشت. ده دوازده روزه دارم با خودم کلنجار می رم که لااقل شده یه پاراگراف گزارش سال هشتاد و شیش بنویسم و نمی تونم. لا مصـب عجب سالی بود. هیچ جوری شوخی بر نمی داشت. سخت و سور وایساده بود پای این که جدی بگذره. توی تمام درگیری ها فقط جریان آرامش بخش سر کار رفتن بود که یه کمی وضع رو امیدوار کننده می کرد. مریض شدم. به آدما و اتفاقا حساسیت نشون دادم و کهیر زدم. حقله ی اطرافم رو تنگ کردم. کنکور دادم. سگ جونی به خرج دادم و به هر بدبدختی که بود یه درس نیم بند و یه اختیاری اعصاب خورد کن رو رو رضایت بخش پاس کردم. چاپلوسی کردم و واسه اولین بار تو صد و چل واحدی که پاس کردم افتادم به التماس دعای لطفاً منو نندازین. درس خوندم. درس نخوندم. درس خوندم. درس نخوندم. فشار فکری این همه درس عقب افتاده بلایی سرم آورد که هنوز که هنوزه کتابا رو که می بینم یهو هوله دلم رو ور می داره که وای مثلاً پونزده روز مونده هنوز نخوندمش. طول می کشه تا یادم بیاد ولش بابا امتحان دادم رفت پی کارش. حالا مونده تا دور بعدی شروع بشه. بحث ها و تغییر عقیده هایی دیدم که به عمرم فکرشون رو هم نمی کردم. دوتا عروس تازه به جمع مزدوجین اضافه شدن. یکی رسمی تر و یکی نیم بند تر. یاد گرفتم دوست داشه باشم. هم خودمو و هم بقیه رو. یاد گرفتم خودمو بین آدمای دیگه تقسیم کنم، بی این که حتی سهمی برای خودم بذارم. یاد گرفتم از راه رفتن آدما، از نفس کشیدنشون حدس بزنم چی فکر می کنن. یاد گرفتم سنگ باشم. بلوک سیمانی بشم و بخورم تو صورت آدمایی که توقع بیش از حد دارن. بیخودی لجبازی کنم و به همون اندازه هم وقتی لازمه راه بیام و دور بزنم. یاد گرفتم راه هایی هست که بی شکستن دل آدما می شه به چیزایی که می خوام برسم، گیرم یه کمی سخت تر از راه معمولشه. اما دل هم شکستم. وقتی دور زدن ها بی فایده شد ناچار شدم محکم وایسم و بگم من خودم راه انتخاب می کنم. نگاه که می کنم فقط کارم منو از این جهنم نجات داد. فقط فکر این که یه اتاق ده دوازده متری و یه کوه کاغذ هست که وقتی می رم سراغش دیگه مهم نیست کنکور چیه و کی هست و کی رو رد کردم رفته پی کارش و کیو دارم جون می کنم برگرده جایی که باید باشه. دیگه مهم نیست که چه مرگمه. منم و فریزر پایین و نردبونه و شهرزاد و مریم و آقای هنن و آقای همدرس و مهرناز و ناهید و بقیه. منم و یه جو اختیار این که تصمیم بیگرم و همه ی چیزی رو که می دونم بریزم وسط که به کار گرفته بشه. منم و امکان این که وایسم و دستور بدم و چیزی رو بخوام، اگرچه که از همه ی حضار کوچیکتر باشم و به پشت گرمی وجود آدم دیگه ای این کار رو بکنم. فکر آرامش بخشی بود. انقدر که یه ماه سر کار نرفتن دیوونه ام کرد و یه هفته جون کندن بعد از امتحان، بی هیچ فاصله یا، بی هیچ استراحتی، اصلاً به چشم نیومد. مهم نبود. مهم این بود که من جایی وایساده بودم و این تنها جایی بود که حس می ردم زیر پام محکمه، هر چند که ساختمونه رو به ریختن باشه. اما خستگیه هنوز در نرفته. فکرم آزاد نشده که بتونم خودمو شل کنم و آروم بشم. هنوز نرفتم پیاده روی ای که سر حالم بیاره. از اینا بدتر هنوز قلق امسال دستم نیومده. چیزی که بالای سرم توی هوا داره بال بال می زنه خوشبینانه تر و بهتر از اونه که بتونم قبول کنم شیوه ی امساله. سختمه باور کنم قراره سال پذیرش باشه. بیشتر از سخت بودن می ترسم اشتباه باشه و به قانون بقه ی خوشخیالیا معکوسش رخ بده. سال تحویل خوبی نبود. سفره نچیدم. شاید واسه همینه که حس نمی کنم چیزی تغییر کرده باشه، که هر سال این حس بود. اون رسم قدیمی هر سالی هم که امسال افتاده بود به عید، من نبودم و از این هم عقبم. یه جور حس اخراج شدن از وقایع معمول خونه دارم. جالب نیست زیاد. همه ی چیزی که از عید یادمه اینه که بلوزم رو عوض کردم که مثلاً لباس نوی عید باشه! با رضا حرف می زدم و بهش گفتم بدو بشین سر سفره ی هفت سین، داره ثانیه می شمره. نشستم کنج مبله، روی زمین و تکیه دادم به بخاری خاموش پشت سرم. از سال تحویل فقط رنگ ترمه ی روی زمین یادمه و سردی بخاری. همین. بی هیچ حس خاصی. همه چیز تو یه حواس پرتی مزخرف گذشت. بی اهمیت بود. وقتی قرار بود جایی غیر از خونه باشه دیگه زیاد واسم فرق نداشت. درست مثه یه جور مراسم تمرینی.

 

غیر از دو تا عروسی، سعید رو به رفتنه و افلاطون بالاخره قبول شده. صبا اما اون طوری که به نظرم دلش می خواست پیش نرفت. از فرخ خبر ندارم که با امتحانش چی کار کرده و حرص خوردن و سوال کردن ِ الان هم کار بی معنی ایه. کیان بالاخره مجبور شد بره سر کار ثابت. نمی دونم چقدر از این کارش راضیه اما دیر و زود مجبور می شد این کار رو بکنه. از بهنام بی خبرم. نادیا می گفت ممکنه ناچار بشه دنبال کار دیگه ای بگرده. اینم جزو بی خبری هاییه که قرار نیست تغییر کنه. ژاسمن یه جورایی کارش پیش رفت و گیر کرد. خیلی وقته خبر ندارم آخر سر چی شده. مسخرگی عید که بگذره بهش سر می زنم. اون زهرا بد نیست. این زهرا ادای خوب بودن در میاره. مصطفی بالاخره یه بلایی سر حیثیت خودش آورد که گم و گوره و شکر خدا خبری ازش نیست. آقای الف بازنشسته شد. آقای ب استخدام شد. آقای میم و آقای عین برگشتن سر کارشون. بلبشوی دانشکده یواش یواش سر و سامون گرفت. از گلی بیخبرم. بیشتر به خاطر این که می دونم از این بی خبری راضیه. امین زورکی ناچار شد بیافته به راه شتری که در خونه همه می خوابه. احسان اما به نظرم داره دور خودش می چرخه. یا شاید هم مثه همیشه ی این چند سال داره کاری رو می کنه که خوبه فقط کسی نمی بینه. اگه اینجوری باشه دعا می کنم دوباره درگیر تشخیص مصلحت های زورکی نشه.

 

سال عجیبی بود. امسال چی می شه؟؟؟؟

مارس 18, 2008

مسافرم. با کلی کار نیمه تموم. می رم به امید این که لااقل این بار سر سال تحویل به همون حال تا آخر سالم باشم. به این انتظار که خوب باشم و سر حال. نمی دونم. سالانه نوشتن باشه واسه وقتی که برگشتم که نوشتن امسالم مثنوی هفتاد من کاغذ می شه!

مارس 5, 2008

هر چه از ترس از دست دادن آدم ها می گفتی باور نمی کردم. جایی لا به لای بی باوری هایم انگار گفتی باشی کاش سرت بیاید که امروز این همه از از دست دادن کسی می ترسم.

زهرا رفته سفر. دیشب دیگر طاقت نیاوردم و گفتم حتی تو هم نیستی. تو که حداقل جوری همیشه بوده ای. می خندید که سفر قندهار که نیست. برمی گردم!

 

امتحانه گذشت گرچه نه چندان به خیر. فعلاً البته شکر که از این که هست بدتر نشده. و دعا به جان قانون کلی امسال که بلکم همچنان تا رسیدن کارنامه ها کش بیاید و شامل حال همه ی اتفاقات شروع شده ی هشتاد و شش بشود. پوستم کلفت شده. یعنی نتایج به دست آمده می ارزد به همه ی سختی های که کشیدم. هیچ سالی، حتی آن تابستان و زمستان لعنتی به اندازه ی امسال سخت نبود. دک کردن آن مزاحم و کار و دوستی و زندگی. پوست انداختم.

 

کارت و پاکت هایم حاضر است. امشب باید بشینم سر درست کردنش که لااقل فردا ببرم پز بدهم! حال و حوصله ی عکس چاپ کردن نداشتم. ماند برای عکس بازی های بعد از عید. هه. دیروز از پنجره ی پشت سر آقای هنن سرک کشیدم و دیدم یک درخت درست همان جوری که می خواهم رو به زندگی قد کشده. یادم بماند که امسال دیگر چهار فصلم را بگیرم!

 

هنوز نرفته ام پیاده روی ای که اسمش پیاده روی باشد. تصفیه حساب هم نمی روم به این زودی ها، شاید کارتم لازم شد. زندگی بو نمی دهد اما راکد است. هنوز جماعتی بیش از من سهم دارند و جالب تر آن که این وسط بدهی هم بالا آورده ام!

مارس 2, 2008

توی کافه ی پایین شرکت بودیم. هنوز درست و حسابی نمی رفتم سر کار. یادم هست که با دلخوری از حرف بابا آمده بودم و بعدش هم گپی شد با احسان سر این که آن همه جا، آدم توی  کافه درس می خواند؟ پارسال این روز بود. دور میز مربع نشستیم و چایی خواستیم و کتاب باز کردیم. حتی دقیق هم یادم نیست که کدام کتاب بود. یادم هست که دلم می خواست کسی باشد و گفت که شاید بیاید و آخر هم نیامد. اسباب کشی کرده بود و خوابیده بود و من کمتر و تو بیشتر شماره ای را می گرفتیم و انتظار بودنی را داشتیم. توی بازار تجریش من دستمال آشپزخانه می خریدم و شاید تترون قرمز، نه بعدتر بود که با هم تترون می خریدیم و تو رنگش را دوست نداشتی. یادم نیست. آن روز چیز دیگری هم خریدم. سبز پوشیده بودی. مانتوی سبز و روسری ساتن و ژاکتی، با کوله ی نارنجی. درست اگر یادم باشد تمام راه را تا تجریش پا به پای من ایستادی و حرف زدی.

دلم نه که تنگ تو باشد، که دیروز پریروز دیدمت – و چه قدر دور بودی و تغییر کرده بودی- و نه که تنگ آن حال و هوا، دلم تنگ خودم است. دارم همه ی سادگی ها و دلخوشی هایم را به باد می دهم. دارم گیره های بستنشان به بند رخت را می کشم و باد یکی یکی می بردشان. نشسته ام و دور شدننشان را نگاه می کنم.

 

 

اسفند هشتاد و پنجت را که می خواندم کلی از خودم آنجاها می دیدم. انگار که من روزی جایی مهم بوده باشم.

 

 

 

پ ن: تمام شد این فوریه ی لعنتی که هی پله های وسط سرسرای دانشکده را به یادم نیاورد و این که زنگ زده بودم و یک سالگی سایتی را تبریک می گفتم که صاحبش نمی دانست یک سال گذشته است، یا شاید مثل کلی وقت های دیگر خودش را به ندانستن می زد. جای همه ی اتفاق های یک ساله شده یکی یکی درد می گیرد و خوب می شود و درد می گیرد.

مارس 2, 2008

گفت روزگار چه طور است؟ گفتم سه حرفی. هست. ولی کاش می شد یک به علاوه هم گذاشت وسطش و پنج حرف دیگر هم اضافه کرد. با همه ی آن ویژگی هایی که من می خواهم. با ثبات!

فوریه 29, 2008

نوشتنمان نمی آید همی!

فوریه 20, 2008

صبح

 

شمارش معکوس به طرز وحشتناکی شروع شده. کارتم اینجا روی میزه، یه چیزی در مایه های آینه ی دق و اطمینان خاطر با هم! با کوه کتابای خونده و نخونده. زدم به سیم آخر و همه رو ول کردم به امان خدا، منتها اگه آقای همدرس بفهمه پوست سرم رو غلفتی می کنه. به همچنین البته آقای الف. می دونم حافظه ی کوتاه مدتم به شدت موثره ولی به آرامش ناشی از “ولش خودش یه جور خوبی می شه” بیشتر از حافظه ام احتیاج دارم. به طرز وحشتناکی هم دلم یه قهوه ی ثالث یا هفتاد و هشت می خواد و این البته آخرین حماقت این روزا خواهد بود! هنوز انقدرا عقل از کله ام نپریده!

 به برکت حواس جمعی سازمان سنجش و اعتماد من به پیشرفت سیستم های اطلاع رسانی، دیروز یه کتک مبسوط در راه گرفتن کارتم خوردم. هرچی که کتک بلیت جشنواره رو امسال نخورده بودم تلافیش در اومد. قرار بود بعد از امتحان یه هفته کسی من رو نبینه. یا بخوابم یا برم پیاده روی. انقدر کار توی شرکت نیم بند مونده که صبح علی الطلوع بعد از امتحان باید برم سر کار. ژاسمن می گفت خوبه خب، برات جشن می گیرن! گفتم آره اونم چه جشنی!!!!!

بعد از شلوغی های ترم قبل که من از کلاس می پریدم بیرون که خدافظ من رفتم سر کار و بعد هم فرجه ها و تعطیلی های برف و امتحانا و بازم تعطیلی بین ترم، که عاقلان خود به اشارتی دانند من از هرآنچه تعطیل باشد چه بیزارم!، تازه این هفته ی آخری کندم و رفتم دانشگاه و خورد روی ولگردی اول ترم بچه ها، بعد از مدت ها برگشتم به همون احساس آرامش بخش ولو بودن توی راهرو. دیروز که اتراق کرده بودیم در ِ سالن دفاع و کر و کر به اون دانشجوی بیچاره می خندیدیم و پشت سر آدمای در رفت و آمد صفحه می ذاشتیم، به شدت احساس کردم که هنوز چیزی ازم باقی مونده که دلقک بازی دربیارم! و موکد هم شد به چرت و پرتایی که زیر راه پله ی دانکشده ی علوم سیاسی زهرا گفت و من ضبط کردم!

 

 

 

 

 

شب

 

زنگ می زنم به احسان. “بیا منو ببر بیرون”. نشدنیه و دور از انتظار نیست. باید برنامه ی درازمدت باهاش ریخت و خوب یا بد (معمولاً خوب، این دفعه بد) خلق الساعه نمی تونه کاری کنه. زنگ می زنم به زهرا. “ایده بده فردا بریم ولگردی. فقط خوردنی نباشه. حال و حوصله ی مسموم شدن ندارم”. هرچی دو تایی همه ی انواع ول گشتنامون رو بالا و پایین می کنیم به تنها چیزی که می رسیم فعالیت به قول ما ابلهانه ی پاساژگردیه! بیخیال می شیم. خلاص. این بار زنگ می زنم به آقای همدرس. می گم فردا میام شرکت. می گه خب بیا. بازم روز رو بالا و پایین می کنیم و به این نتیجه می رسیم که نرم بهتره. می گه شرکت رو ول کن. برو بیرون یه جایی واسه خودت بگرد. همچنان خوب یا بد (معمولاً بد، این دفعه خوب) چیزی در لحظه پیش میاد که بحث قطع می شه!

 

 

چرا بعضی آدم ها بیشعورند؟ بعد از یه سال و خورده ای شب کنکور پیداش شده که چقدر درس خوندی؟ کلی محترمانه می گم که به تو چه. لطف می فرمایند و وظایف کوچکتریم رو یادآوری می کنند که باید من زنگ بزنم و حالشون رو بپرسم و حالا که من انقدر”بیشعورم”، ایشون جورم رو می کشن. حیف که یه متر از من درازتره و هیچ علاقه ای هم به دوباره دیدنش ندارم وگرنه همچین می خوابوندم در گوشش که بزرگتری یادش بره.

زنگ می زنم به کسی و پای تلفن تقریباً همین جوریا واسش غرغر می کنم. می گه از دست منم که عصبانی می شی همینا رو می گی؟!!! می گم آره، ولی به خودت. اگه خیلی دلت می خواد تا پشت سرت به بقیه بگم!

 

کنکور که می دادم سه روز مونده به امتحان همه ی کتابای تست و جزوه هامو ریختم توی کارتن و درش رو بستم. الان هم اینو که سیو کنم راه می افتم همه ی کتابای بقیه رو جمع و جور می کنم و بسته بندی که خورد خورد پس بدم و کتابای خودمم از جلوی چشمم جمع می کنم. خلاص!

فوریه 18, 2008

خوبم. ای. به تماشای آب های سپید گذاشتم و می خوام بشینم سر خوندن. عباسیان. کلاً ای یه چیزایی بارم هست ولی نیم بند. بیشتر بر پایه ی اطلاعات عمومی و نکته های چپرتی که این سالا سوال می دن دارم می رم سر امتحان. فیزیکی خرابم. هیچ وقت به اندازه ی این روزا بد نخوابیدم. انگار که خواب فقط انجام وظیفه باشه، هیچ تاثیری در رفع خستگیم نداره. حال و حوصله ی یکی یکی امتحان کردن عوامل و تغییر دادنشون رو هم ندارم. چیزی که واضحه اینه که برم سر کار و راه برم و غذا بخورم خوب می شم. رسماً با حداقل میزان غذای لازم و شکلات و چایی و نسکافه و گاهی هم بستنی زنده ام. کار وحشتناکی دارم می کنم ولی انقدر در به در سکون و آرامشم که پا نمی شم این نیم بند رو هم خودم به دست خودم به هم بزنم. اینم از زندگی ما.